چنين گفت سيّد : « نپوشيده ساز « 1 » * مرا داشت بايست از اين جنگ باز
چو پوشيدم اكنون سلاح نبرد * نرفته نشايد ز تن بازكرد »
يكى بادپا داشت نيكوسمند * مرى نام اسپى روان و بلند
4695 بر او برنشست و روان شد به راه * برفتند با او هزار از سپاه
به شهر ابن مكتوم « 2 » را بازداشت * از آن پس بدين جنگ سربرفراشت
لواى نبى مُصْعَب ابن عُمير * همىبرد بر راهپويان دلير
چو مقدار يك تير لشكر به راه * برفتند ناگه دو را « 3 » شد سپاه
بدان جاى عبد اللّه ابن سَلُول * شد از رفتنِ آن بزرگان ملول
4700 از آن طَرْفِ ره ناگهان بازگشت * ز لشكر هرآنكس بر او برگُذشت
همىداشتش باز از آوردگاه * بر او گِرد گشتند چندى سپاه
همىگفت : « هركو به گفتِ مهان * نكوشد ز دانش به كار جهان
به گفتار ناكارديده سران * كند كار ، زو جُست بايد كران
ندانم كه اين خوارمايه سپاه * چه خواهند كردن در آن رزمگاه
4705 ندارم در اين شك كه بىكارزار * گريزان شوند اين سپه زار و خوار »
پيمبر چو بشنيد كآن تيره راه * همىبازدارد ز رفتن سپاه
فرستاد عبد اللّهِ عمرو را * كه آرد سپه را بَرِ مصطفى
بيامد ، بديشان چنين گفت مرد : * « چرا سير شد دل ز كار نبرد
رسول خدا را رها وقتِ كار * چه مانيد « 4 » در رزمگه خوارخوار ؟ »
4710 نپذرفت از او اين سخن هيچكس * گرفتند سيصد كس از جنگ بس « 5 »
فرستاده برگشت و سيّد سپاه * روان كرد ناچار از آنجا به راه
دو پشته بُد از ريگ بر روى راه * كه قومِ جهودان بدان جايگاه
هامش
( 1 ) ( ب 4692 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ وس ؟ ؟ ؟ ده ساز . در سيرت رسول اللّه آمده است : « سيّد ، عليه السّلام ، فرمود : ما ينبغى لنبىّ [ إذا لبس ] لأمته أن يضعها حتّى يقاتل . گفت : پيغمبر خداى ، چون زره پوشيد ، نشايد كه بازگشايد تا جنگ با كافران نكند . » ( ص 650 ) .
( 2 ) ( ب 4696 ) . در اصل : ابن كلثوم .
( 3 ) ( ب 4698 ) . دورا - دوراى : دودل ، مردّد .
( 4 ) ( ب 4709 ) . مانيد - گذاريد .
( 5 ) ( ب 4710 ) . بسگرفتن از كارى - سرباززدن از آن ، ترك كردن آن كار .