4585 ببردند يارانش او را به دوش * به تن سختكوش و ز گفتن خموش
چو رفتند بيرون ز هر شش حصار * توقّف نمودند در كشتزار
كه نيكو بدانند حالِ سَلام * كه مقصود حاصل شد ار كار « 1 » خام
وزآنرو جهودان به خيبر درون * ز هر گوشهاى آمدندى بُرون
برفتند يكسر به خانِ سَلام * نديدند درمانِ جانِ سَلام
4590 ز دربان پژوهش نمودند كار * بگفتا : « بُدم بسته در استوار
شگفتستم از كارِ اين پُرفسون * كه در چون گشود و شد اندر درون »
سرانِ جهودان چو از وى چنين * شنيدند ، گشتند اندوهگين
بگفتند : « شك نيست كاسلاميان * ببستند خون ريختن را ميان
همانا محمّد كمين كرده است * شبيخون بدين قلعه آورده است
4595 از آن پيش يابد براين قلعه دست * ببايد دَرِ قلعه مُحكم ببست »
در قلعه بستند و كس در عقب * نرفتند از اين بيم در تيرهشب
پس از تيره تن خسته جان سلام * به دوزخ نهاد از سر قلعه گام
برآمد فغان از جهودان برآن * همى هريكى كرد شيون درآن
چو شيون شنيدند اسلاميان * درآن گشتشان كُشتن او عيان
4600 برفتند و در دوش آن خسته را * ببردند نزديكىِ مصطفى
دعا كرد در حقّشان مصطفى * درآن خواست غفرانشان از خدا
بماليد بر پاىِ آن خسته دست * از آن دردِ پا در زمان بازرَست
كنون از احُد پيش آرم سخن * از آن صعب حالت گزارم سخن
غزو احد در شوّال سنهء ثلاث
4605 قريشى چو در بَدْر از اين انجمن * بديدند در جنگ از آنسان شكن
از ايشان به مكّه هرآنكس كه زيست * برآن كشتگان بر همى خون گريست
نبُد هيچ خانه به مكّه درون * كزاو بانگِ شيون نيامد برون
بشد عِكْرَمه پور بو جهل تفت * به نزديك صفوانِ امّيّه رفت
هامش
( 1 ) ( ب 4587 ) . در اصل : شد از كار .