4565 بدانسان كه سازد كسى آبدست « 1 » * به درگاه بربر سرپا نشست
گمان برد دربان كه او خيبريست * ندانست كامش از آن حيله چيست
به دو گفت : « برخيز و زود اندرآ * شب آمد به بيرون قلعه مپا »
مسلمان درون رفت و پنهان نشست * دَرِ قلعه را زود دربان ببست
كليد از پسِ در درآويخت زود * كه آئين آن قوم از آنگونه بود
4570 كه شبگير هركس كه او پيشتر * برفتى ، گشادندى آن بسته در
بههم در براينگونه شش قلعه بود * كزآن هريكى همبر هقعه « 2 » بود
به هفتم بُدى جَوْسَقى « 3 » در ميان * سَرِ او رسانيده بر آسمان
در آن كوشك بودى مقام سَلام * كه آن قلعهها داشت در اهتمام
بزرگان قلعه همه شب برش * شدندى به مى خوردن از كشورش
4575 رها كرد عبد اللّه ابن انَيْس * كه بيرون شدند آنكه بودش انيس
سرانِ جهودان درآمد به خواب * پس آنگاه كرد او به كينه شتاب
برفت و دَرِ قلعهها بازكرد * به يارانش از قلعه آواز كرد
برفتند يارانش نزديكِ او * به كوشكِ سَلام آوريدند رُو ( 101 )
ز مستى نبودند كس بسته در * برفتند در اندرون سربهسر
4580 نهادند تيغ اندرآن بدگمان * زنش خواستى بركشيدن فغان
به دو گفت عبد اللّه عُتبه : « بس ! * و گرنه سرآريم بر تو نَفَس »
زن از بيمِ جان تن زد و شوى « 4 » را * بكُشتند و گَشتند از آنجا جدا
بتيزى برفتند و از نردبان * يكىشان « 5 » درافتاد و بشكست ران
به عبد اللّه عتبه آمد شكن * ز بيم روان خود از بانگ « 6 » زن
هامش
( 1 ) ( ب 4565 ) . آبدست ساختن - قضاى حاجت كردن .
( 2 ) ( ب 4571 ) . هقعه ( بالفتح ) : منزلى است ماه را و آن سه ستاره است در دوش جوزا نزديك به يكديگر همچو ديگپايه كه مع فجر طلوع گردد و گرمى افزايد . ( منتهى الارب ) ؛ كوكبى است در صورت جبار ؛ منزل قمر ، بعد از دبران و پيش از هنعه . ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 3 ) ( ب 4572 ) . جوسق : [ معرّب كوشك ] 1 - كوشك ، قصر ، كاخ . 2 - برج فلكى . ( فرهنگ فارسى معين ) .
( 4 ) ( ب 4582 ) . در اصل : زد و سوء را ؛ تنزدن : خاموش و ساكت شدن .
( 5 ) ( ب 4583 ) . در اصل : يكىسان .
( 6 ) ( ب 4584 ) . در اصل : ار بانك .