نرفت از جهودان كسى در عقب * ز بيم مُسُلمان در آن تيرهشب
مسلمان سپيدهدم آمد به شهر * به دشمن رسانيده از تيغ بهر
برفتند پيشِ پيمبر فراز * پيمبر در آن حال بُد در نماز
4510 چو فارغ شد و گشت آگه ز كار * دعا كردشان سيّدِ نامدار
يكى باد بر فرق حارث دميد * سرش نيك شد ، درد شد ناپديد
فرستادن رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، زيد بن حارثه را به غزو قرده
چو بر راه بَدر از مُسُلمان سپاه * همىشد به پيكار كافر به راه
ز مكّه بر آن راه ديگر كسى * نيارست تا شام رفتن بسى
ز بازارگانى آن بُوموبر * بشستند دست آن مهان سربهسر
4515 بر ايشان جهان گشت ازاين كار تنگ * كه كارى دگرشان نبودى به چنگ
چو گشتند از اين كار يكسر سُتوه * نشستند باهم به يك جا گُروه
در اين فكر كردند هريك بسى * دگرگونه رايى زدى هركسى
بر آن برنهادند انجامِ كار * كه بيراه راهى كنند اختيار
بدان تا نگردند آگاه كس * نيابند بر جنگشان « 1 » دسترس
4520 يكى كاروانى بياراستند * ببردند چيزى كه مىخواستند
دليلى بجُستند كفّارِ دون * كه در راه بيراه شد رهنمون
مه كاروان صخر بن حرب بود * چو صفوان امّيّه رفتند زود
ز مكّه برفتند آن مردمان * به راهى كه ذو القرد « 2 » شد نامِ آن
كه حُجّاج احرام آن جايگاه * همىگيرد « 3 » از شام بر طَرْفِ راه
4525 از آنجا سوى باديه همچو باد * دليل و همه كاروان رو نهاد
بدان تا مگر در مدينه خبر * نباشد از آن قوم برگشته سر « 4 »
هامش
( 1 ) ( ب 4519 ) . در اصل : جنكشا - رس .
( 2 ) ( ب 4523 ) . در اصل : ذو العرق .
( 3 ) ( ب 4524 ) . در اصل : كيرد ارسام .
( 4 ) ( ب 4526 ) . برگشته سر : مدبر ، بدبخت .