به دو گفت سلكان : « كنون همگنان * ز كارش پشيمان شدند بىگمان
بدان آمدم اندراين تيرهشب * به نزديكى تو نهان از عرب
مگر خوردنى گيرم از تو به وام * گروگان نهم تا بدانند عام « 1 »
4485 تنى چند با من بدين آرزُو * نهانى به پيشت نهادند رُو
ز تو شرمشان بود ، من پيشتر * برت آمدم تا بپرسم خبر
به نزديك خرمابنان آن سران * نشستند دل پُر ز بارِ گران »
به دو كعب گفتا كه : « فرمان بَرَم * چو فرزند آرى ، گروگان برم »
به دو گفت سلكان كه : « اى يار من * به رسوائى من بود اين سخن
4490 سلاح آوريمت گروگان به پيش * كه آن بهتر آيد ز فرزند و خويش
چه جوئى گروگان روزى خُوره * چو قحطيست اين جايگه يكسره
سلاحت بود بهتر اندر نهان * كه باشد مؤونت ترا در جهان »
سلاح از پى آن بر او ياد كرد * كه چون بود تن زيرِ ساز نبرد
چو بيند ، نگردد به دل بدگمان * سرآرند بر وى به حيله زمان
4495 ازو كعب پذرفت و سلكان چو باد * به ياران خود زود آواز داد
برفتند نزديكِ مردِ جهود * به تن راست كرده سلاحى كه بود
نشستند و گفتند با همى بسى * ز سيّد سخن گفت بَد هركسى
از آن جايگه پس تماشاكنان * برفتند در زير خرمابنان
همىرفت كعبِ جفاپيشه پيش * پر از عطر كرده همه موىِ خويش
4500 ببوييد سلكان همى موىِ او * گرفته به دست و شدى سوىِ او
ز نزديكِ خانه چو گشتند دور * برانگيختند از بدانديش « 2 » شُور
بزد دست سلكان و مويش بهچنگ * درآورد و بگرفت او را چو سنگ
چنين گفت از آن پس به ياران : « دهيد * به كشتن سپاسى به خود برنهيد »
بر او بربباريد چون ژاله تيغ * نبودى از او تيغ كس را دريغ
4505 بتيزى چو زو هركسى كين كشيد * يكى تيغ بر فرق حارث « 3 » رسيد
همىرفت آهسته حارث ز پى * چو بُد زخم شمشير بر فرقِ وى
هامش
( 1 ) ( ب 4484 ) . در اصل : تا بدانند غام .
( 2 ) ( ب 4501 ) . در اصل : بدانديش سور .
( 3 ) ( ب 4505 ) . حارث بن اوس بن معاذ ، از بنى عبد الاشهل .