كه چون بدر شد زآن سران بر تنم * بماند همه وام بر گردنم »
4225 به دو گفت : « وامت دهم بازپس * نمانم نيازت به گيتى به كس
و ليكن چنان شو در اين ماجرا * خداى محمّد نبيند ترا
و گرنه ز كار تو او را خبر * دهد تا نيابى بر او بر ظفر »
ز صفوان چو بشنيد زينسان عمير « 1 » * بدان كارِ بد شد روان همچو شير
يكى تيغ مانند يك قطره آب * ببرد و همىرفتى اندر شتاب
4230 شبِ تيره رفتى نهانى به راه * نبيند مگر رفتن او إله
كه كفّار را بود از اين در گمان * به كارِ خدا ، ايزدِ غيبدان
كه در روز بيند خدا هرچه هست * برآن نيستش تيرهشب هيچ دست
زهى قومِ بدبختِ گُم كرده راه * كز اينگونه دارد گمان در إله
بيامد سروش و سخن گفت ازين * كه صفوان پىافگند در كارِ كين ( 94 )
4235 چو آمد به شهرِ مدينه عمير * درآمد به مسجد روان خيرهخير
نبى بود و ياران به نزديك او * نبى كرد از اين كار از او جُستوجو
بپرسيد از آن بدگمان مصطفى : * « چه كار است ايدر ، نگوئى ، ترا ؟ »
چنين گفت : « بهرِ وهب آمدم * كه از مهر فرزند غمگين بُدم »
نگشت اين سخن پيش سيّد قبول * نهان دلش كرد پيدا رسول
4240 عمير دلاور فروماند از اين * به دو گفت : « عرضه كن اين پاكدين »
مسلمان شد و پور او همچنين * مسلمانى آمد به پيشش گُزين
ز حكم پيمبر پدر با پسر « 2 » * به راه بيابان بُدى راهبر
ز مكّه به سوى مدينه سران * شدندى به يارىِّ آن رهبران
سهيل و گُزين پورِ او همچنين * اسيران بدند اندرآن دشتِ كين
4245 سهيل از نبى خواست كو را رها « 3 » * كند تا برد هردوان را بها
نبى گشت دستور و او شد به راه * برفت و بها برد آن جايگاه
بداد و خود و پور خود را خريد * وز آنجا به مكّه سراندر كشيد
چو هركس اسيران خود را خريد * خريدار عمرو ايچ نامد پديد
هامش
( 1 ) ( ب 4228 ) . در اصل : غمير .
( 2 ) ( ب 4242 ) . در اصل : بذر يا بسر .
( 3 ) ( ب 4245 ) . در اصل : كو رازها .