چو داند خدا رازهاى نهان * نزيبد بجز او خدا در جهان
كنون عرضهكن بر من اين پاكدين * كه اين پاكدينست پيشم گُزين »
نبى كرد عرضه بر او دينِ پاك * مسلمان شد از دل ، نه از ترس و باك
فِدا داد هر چار را همچنان * عقيل گُزين شد مسلمان همان
4205 پس از بهر عبّاس آيت رسيد * فرستاد يزدان به پيشش نويد
كه : « مالش در اسلام باشد فزون * از آن چيز بودش به كفر اندرون
به ديگر سرا مغفرت آيدش * در اسلام پايه بيفزايدش »
چو اسلام پذرفت آن بىهمال * پديد آمدش بىكران مِلك و مال
همىگفتى : « از پاك پروردگار * شد اين يك مرادم روا آشكار
4210 همانا به ديگر سرا زآن دگر * درخت اميدم درآيد به بر »
* به مكّه يكى مرد بود از عرب * كه نامش عُمَيْر و پدر بُد وَهب
يكى پور بودش ، وهب نامِ او * ز مردى بُدى در جهان كامِ او
نبودى چنو در عرب راهدان « 1 » * وهب نيز رهبر بُدى همچنان
در اين رزمگه بُد وهب هم عمير « 2 » * و ليكن وهب گشت در وى اسير
4215 عمير « 3 » از پى پُور در جستوجو * همىكرد هرگونهاى گفتوگو
نبودش به چيزى دگر دسترس * ز عياريش كار « 4 » بودى و بس
يكى روز نزديك صفوان شتافت * ز صفوان مراد دل خود نيافت
كه گفتا : « اگر نيستى غم مرا * كه ايدر عيالم شود بينوا
برفتى و از شيرمردىّ خويش * كشيدى همه كين قوم قريش
4220 برآوردمى از محمّد دمار * گرفتى روان اندراين كار خوار »
به دو گفت صفوان : « عيالِ ترا * نمانم كه ايدر شود بينوا
تو زنهار سستى مكن اندراين * كه نامى شوى زين به روى زمين »
به پاسخ چنين گفت : چون هست وام * نيارم كشيدن برآن سو زمام
هامش
( 1 ) ( ب 4213 ) . در اصل : زاهدان .
( 2 ) ( ب 4214 ) . در اصل : هم غمير .
( 3 ) ( ب 4215 ) . در اصل : غمير از .
( 4 ) ( ب 4216 ) . در اصل : ز عيارس كار .