ابو العاص آزاد شد اين زمان * نخواهيم از او زر كس از مؤمنان »
4135 دعا كرد سيّد بر آن مؤمنان * كه گفتند از اين در سخن آن زمان
ابو العاص را گفت آن رهنمون * كه : « بر تو حرام است زينب كنون « 1 »
كه هست او مسلمان و تو كافرى * نبايد كزين پس در او بنگرى
چو پويى به مكّه مر او را به من * فرست و مگردان دگرگون سخن »
پس آن طوق و مالش به دو بازداد * روان گشت ابو العاص از آنجا چو باد
4140 بشد زيدِ حارث به كردار گرد * هميدون ز انصار يك پيرمرد
كه بو العاص زن را بدان هردوان * سپارد ، كند زود ز آنجا روان
برفتند با ظاهر مكّه زود « 2 » * ابو العاص شد سوىِ خانه چو دود
يكى هودج آورد و زن را در او * نشاند و شد آن نيكزن راهجو
برادر ابو العاص را بُد يكى * كه تيرش نرفتى خطا اندكى
4145 كِنانه « 3 » بُد او را به گيتى خطاب * روان گشت با هودج اندر شتاب
به بازارِ مكّه چو زن برگذشت * همه شهر از آن كار پُرفتنه گشت
همى هركسى گفت : « دختِ رسول * چرا شد به رفتن بدينسان عجول ؟
چو از باب او هركسى ديد بَد * گر او نيز بد بيند از ما سزد »
برفتندش از پى بسى مردمان * كِنانه چو ديد آنچنان ، در زمان
4150 شتر را هم آنجا فرود آوريد * وز آن مردى خويش كردى پديد « 4 »
فروريخت تير و يكى در كمان * نهاد و نگه داشتش يك زمان
نيارست كس رفت نزديكِ او * به دو گفت يك كافرِ چربگو « 5 »
كه : « در شهرِ مكه يكى جايگاه * نبينى كه نبود در او بانگ و آه
ز كار مُحمّد همه خستهاند * دل اندر بديهاى او بستهاند
4155 اگر دخترش را بدينسان به راه * برى ، روز گردد براين زن سياه « 6 »
هامش
( 1 ) ( ب 4136 ) . در اصل : زينت كنون .
( 2 ) ( ب 4142 ) . در اصل : مكّه رود .
( 3 ) ( ب 4145 ) . كنانة بن الرّبيع .
( 4 ) ( ب 4150 ) . در اصل : كردى نديد .
( 5 ) ( ب 4152 ) . سيرت رسول اللّه اين « كافر چربگو » را ابو سفيان مىداند . ( ص 596 )
( 6 ) ( ب 4155 ) . در اصل : زن سباه .