3160 نبى كرد بيدار او را ز خواب * خطاب على كرد از آن بو تراب
به دستِ خود از روى او گردوخاك * پيمبر بدان جايگه كرد پاك
به دو گفت : « بدبخت او را شمر * كه او از تو گيرد به دنيى گذر
كند دشمنى با تو اندر جهان * بكوشد كه از وى شوى در نهان
ز خونِ تو روىِ تو رنگين كند * ز خشتت سرانجام بالين كند »
* 3165 از آن پس به شهر مدينه سپاه * روان كرد سيّد از آن جايگاه
به ماهِ جمادىِّ آخر به شهر * درآمد نبى ، شهر از او يافت بهر
رفتن رسول ، عليه السّلام ، به غزو بدر الاولى
از آن پس ز مكّه سپاهى چو شير * بيامد به سوى مدينه دلير
سپهدارشان مهترى رزمزن * ز قومِ بنى جهن لشكرشكن
عرب عمرو « 1 » جابر نهد نامِ او * ز پيكار و كوشش بُدى كام او
3170 بياورد سوى مدينه سپاه * به پيكار سيّد به به سهروزه راه
كه آنجا چراگاه ايشان بُدى * در آن مرز گلّه فراوان بُدى
ببردند هرگونهاى چارپا * برفتند از آن جايگه بازِجا
به پيش نبى آگهى رفت از اين * ز دشمن گرفت اندر اين كار كين
بشد با سپاهى نبى در عقب * به پيكار كفّار اهلِ عرب
3175 على داشت آنجا لواى سفيد * كه بودى بدان مؤمنان را اميد
برفتند « 2 » تا چاه بدر آن سپاه * نديدند از ايشان نشانى به راه
سه روز اندر آن جايگه بُد مُقام * چهارم روان گشت شاهِ انام
به شهر مدينه كشيدند باز * نگشته كسى با كسى رزمساز
يكى نامه بنوشت پس مُصطفى * در او كرد پيدا ز هرگُونه را
3180 سَرِ نامه را مُهر كرد آن زمان * كه بود اندر آن چارهُ بدگمان
هامش
( 1 ) ( ب 3169 ) . در طبرى و سيرت رسول اللّه : عمرو بن الحضرمى .
( 2 ) ( ب 3176 ) . در اصل : برفتند با جاه بد زآن .