2880 دگر آنكه : « ماسوق و مالوق نيز * چه قوماند و دانى از ايشان چه چيز ؟ »
چنين گفت : « ماسوق از مردماند * اگر چند از مردمى بر كماند
دوالپاى خوانند آن قوم را * لقبشان چنين است نه اصل پا
چو ديوان دهند زحمت آدمى * ازاينروى دورند از مردمى
ولى قوم مالوق مردم نيند * به هيأت چو مااند و وحشى زيند « 1 »
2885 به نسناس خوانندشان مردمان * كنند همچو نخچير هم صيدشان »
دگر آنكه : « ز اصحاب اخْدُود هم * سزد گر بگويى سخن بيش و كم »
چنين گفت : « بُد در يمن مهترى * حميرى نژادى و گُند آورى
كه بُد ذو نواس آن سپهبد به نام * پرستيدن بت بُدش راى « 2 » و كام
سوى شهر نجران به نزديك شام * كه هستند عيسىپرست آن مقام
2890 برفت و مسخّر شدش آن ديار * همىكُشت مردم در او زارزار
چو زين در به خونشان بشوئيد دست * يكى كَنْدَهاى « 3 » كرد آن بتپرست
در او آتشى بىكران برفروخت * همى شهريان را به دو دربسوخت
هر آن كو پرستيدن بت نكرد * فگندى در آنجاش بدبخت مرد
براينگونه خلقى فزون از شُمار * تبه كردشان بىگنه خوارخوار »
2895 دگر آنكه : « از پيش پروردگار * نبى چند « 4 » شد در جهان آشكار »
چنين گفت : « صد بود و بيست و چهار * كه هريك بود در شماره هزار
از آن سيصد و سيزده را خدا * شرف داد از وحى بر انبيا
نخست آدم و آخرينشان منم * كه ابطال اديان پيشين كنم »
دگر آنكه : « شاهى كه يكسر جهان * بگيرد به زودى كران تا كران
2900 روان باشدش حكم بر هرچه هست * نيارد كسش برد در پيش دست
كدام است و تا كى شود آشكار * چگونه از او هم برآيد دمار ؟ »
چنين گفت : « دجّال نامش شناس * بود كافرى ريمن ناسپاس
به نزديك محشر شود آشكار * برآرد مسيح از نهادش دمار
هامش
( 1 ) ( ب 2884 ) . در اصل : وحشى زيند .
( 2 ) ( ب 2888 ) . در اصل : بودش راى .
( 3 ) ( ب 2891 ) . كنده : خندق ، گودال .
( 4 ) ( ب 2895 ) . در اصل : تنى چند .