بپرسيد از او ، گفت : « از ذو الجلال * مرا مىشود روشنى سالسال
1955 بود اوّل سال من از برات « 1 » * ز بهر حيات و به كار ممات
هر آن كو در آن سال گيرد گذار * شود نقش نامش براين لوح و دار
چو گردد براين لوح نامش سياه * نشانست كو گشت خواهد تباه
چو شد زرد و افتدش زين دار برگ * بهانه نمانَدْش در كار مرگ
ستانم ز تن جانِ او آن زمان * نه ممكن كه يابد ز مُردن امان »
1960 نبى گفت : « او را چو اندر ز مى * ز حصر است بيرون تن آدمى
تو يكتن « 2 » بدينها همه چون رسى * مگر در اجل هست پيش و پسى ؟ »
چنان داد پاسخ : « بدان يك خدا * كه داد اين رسالت به حقّ مر ترا
كه مجموع دنياست در پيشِ من * چو خوانى نهاده بَرِ انجمن
كه هرچيز خواهند از وى خورند * در آن هيچ پيش و پسى ننگرند
1965 دگر آنكه يارانِ من « 3 » بىشمار * به روى زميناند دايم به كار
از آن هريكى هست رنجى به نام * كه باشند در شخص مردم مدام
كسى را كه عمرش درآيد به سر * همىكرد خواهد ز گيتى گذر
ز گوشْت و رگ و استخوان و ز پى * ستانند ياران من جان وى
چو آيد به حُلقوم وى جان ز تن * ستاندن بود آن زمان كارِ من
1970 كنم روح او قبض اگر نيك كار * بود ، آورم پيش پروردگار
جزاىِ عمل يابد از كارِ خود * به نيكى ز يزدان چنان چون سزد
وگر بد بود جانِ او در زمين * بمانيم در اسفل السّافلين
مدان هيچ جايى به خشك و به تر * كه نايد مرا چند ره در نظر
به هريك شبانروز وقت نماز * ببينم همى در جهان جمله باز
1975 هر آن كو گزارد هميشه نُماز * نگيرم بر او كارِ مردن دراز ( 50 )
ولى هركه كاهل بود در نماز * بود درد جان كندنِ او دراز
چو بر آدمى برسرآرم زمان * بگريند قومش بر او آن زمان
هامش
( 1 ) ( ب 1955 ) . در اصل : من ار به راه ؛ برات : پانزدهم شعبان ؛ شب برات : شب چك ، شب پانزدهم شعبان .
( 2 ) ( ب 1961 ) . يكتن : يكتنه ، بتنهايى .
( 3 ) ( ب 1965 ) . در اصل : بارامن . نك . مصراع دوم بيت 1968 .