معجز نمودن رسول ، عليه السّلام ، به شقّ قمر
1485 همى هركسى كرد فكرى دراز * كه چيزى ز سيّد بخواهند باز
كه او را نباشد بر آن دسترس * مگر گيرد از دين اسلام بس
هر آن چيز كآن گنجد اندر ضمير * بگفتند ، كس را نبُد دلپذير
همى هريكى گفت : « كو بىگمان * به سِحْر اينچنين صد كند در زمان »
ابو جهل گفتا : « يكى كار هست * كه ممكن نباشد بر آن كار دست
1490 نه از جادوى كس ز پيغمبرى * نديده بر آن دسترس يكسرى »
قوى شد دلِ كافران زين سخن * به پيشِ پيمبر شدند انجمن
ابو جهل گفتش : « در اين كارِ دين * نخواهيم معجز ز تو در زمين
اگر معجزه آرى از آسمان * نماند در اين دين به كارت گمان »
به دو گفت سيّد : « چه خواهى بخواه * كه بر جمله اشياست قادر إله »
1495 چنين گفت : « خواهم براين آسمان * دوپاره كنى ماه را اين زمان
بدانسان كه اندر جهان سربهسر * ببينند هركس به خشك و به تر
نبى كرد درخواه از كردگار * كه قدرت كند كردگار آشكار »
پيام آمد : « انگشت بر مَه نما » * اشارت به مَه كرد ، از امر خدا
دوپاره شد اين ماه بر آسمان * جدا گشت از يكدگر در زمان
1500 بدانسان كه كُوه حرى در ميان * به مكّه درون ديد مردم عيان
بديدند در ربع مسكُون تمام * دو نيمه شده ماه را خاص و عام
نبى كرد اشارت كه : « شو بازِجا » * بپيوست باهم به امر خدا
بدين معجزه بىكران مردمان * به مكّه مُسُلمان شدند آن زمان
ولى هركه را بخت رهبر نبود * در اين معجزه نيز منكر نُمود
1505 ابُو جهل و كفّار پير و جوان * براين خواندندش سرِ جادوان
زبان پُر ز دشنام و دل پُر ز جنگ * برفتند از پيش او بىدرنگ