1440 به سختى رسيدند اسلاميان * نجُستى كسى آشتى در ميان
ز تخمِ اميّه پسر بُد يكى * كه ميلش به سيّد كشيد اندكى
زُهَير « 1 » آن سرافراز را بود نام * ز قوم بنى هاشمش بود مام
به نام عاتكه « 2 » خواندندى ورا * بُدى عمّهء نامور مصطفى
چنين گفت مادر به نامى پُسر : * « يكى راه در حالِ خالان نگر
1445 كه در مكّه با هاشميّان كسى * نيارد سخن گفتن اكنون بسى
از اين سختتر ننگى اندر « 3 » جهان * چگونه بود پيش فرّخ مهان
كه بو طالبى را كه قومِ قريش * همه بنده بودندى از كمّ و بيش
كنون از حكومت نماندهست بهر * نگويند با او سخن اهل شهر
برانديش تدبير اين كارِ زشت * كه نفرين بر آنكس كه اين خطّ نوشت »
1450 زُهَير آمد و جُست ياور در آن * كه پاره كند خطِّ آن كافران
در اين مطعم عدّيش گشت يار * همان پنج تن از مهان كبار
به پشتىِّ آن نامور ياوران * سوى خانهء كعبه رفت اندر آن
پس از وى يكايك گزين ياوران * برفتند نزديكِ او همگنان
وز آنرو دگر كافران قريش * به مسجد نشسته به آئين خويش
1455 به پيش ابو جهل آمد زُهَير * برآورد چنگى همى خيرهخير
كه : « تا كى ستمنامهاى اينچنين * توان داشتن خيره از روى كين ؟
چرا با بنى هاشم نامور * جدائى گزيند كسى سربهسر ؟
نخوانيم داد اينچنين كار زشت * ببرّيم دست كسى كآن نوشت »
شدندش در اين ياوران يارمند * هميدون سخن هريكى بُن فگند
1460 يكى رفت و نامه فُرود آوريد * چو بگشود ، بر وى نوشته نديد
كه بُد مورچه خورده كِتبَت تمام * بمانده بر او از خداوند نام
چنين گفت هريك كه آن نامه ديد * كه : « اين نامه را خود خدا بردريد »
زُهَير آنگهى خواند منصور را * نويسنده مردِ خدا دُور را
كه دستش ببرّد از آن كار شوم * بديدند دستش شده ، همچو مُوم
هامش
( 1 ) ( ب 1442 ) . زهير بن أبى أميّه .
( 2 ) ( ب 1443 ) . در اصل : عايكه : عاتكه بنت عبد المطّلب ، عمّهء حضرت رسول .
( 3 ) ( ب 1446 ) . در اصل : نيكى اندر .