دگر عبد رحمن بن عوف بود * كه اندر دهم پايهء او نمود
1370 زبير عوام آن سراف ؟ ؟ ؟ از مرد * چو عمّارِ ياسر سپهرِ نبرد
دگر نامدارانِ قوم عرب * كه بودند با دانش و با نسب
سرافراز عثمان و چندى زنان * ببردند و رفتند هريك دُوان
به سوى نجاشى نهادند رُو * كه سردار مُلك حبش بود او
نجاشى به دل خواست پذرفت دين * از آن مردم نامدار گزين
1375 چنين گفت از اين كار با قوم خود * كه : « اين نامور مردم پُرخرد
كه از مكّه آمد به نزديك من * به زنهار اين نامدار انجمن
بُزرگند و با دين پاكند يار * سزد گر كنم دينشان اختيار
شما نيز اگر درپذيريد دين * بسى سود بينيد هركس از اين
در انجيل هست اين حكايت عيان * كه آيد رسولى به آخر زمان
1380 كه احمد بود نامِ آن نيكمرد * بگيرد جهان را به جنگ و نبرد
اگر ما كنيمش به دين ياورى * كه پيدا كند كار پيغمبرى
بياريم او را بدين شهره شهر * ز دين در دو گيتى بيابيم بهر
برآيد ازين در جهان نام ما * به ما فخر آرند اقوام ما
به ديگر سرا پيشِ پروردگار * مكافات يابيم بيش از شمار »
1385 نجاشى چو برخواند اين داستان * غريوى برآمد ز ناراستان
به اسلام بردند بر وى گمان * وز اين فتنهاى خواست گشتن عيان
نجاشى چنين گفت : « من ز آزمون * سخن گفتم اى نامداران كنون »
به تدبير آن فتنه را برنشاند * دگر زاين سخن داستانى نراند
به مكّه چو كفّار آگه شدند * كه اسلاميان سوى آن ره شدند
1390 به دندان ببُردند از غبن دست * كه از ماجرا جان ايشان بجَست « 1 »
فرستادهاى قوم كافر بجُست « 2 » * كه باشد خردمند و دانا و چُست
بدين كار شد نامزد عمرو عاص * بدان تا دهدشان از آن غم خلاص
به پيش نجاشى بسى خواسته * ببرد آن خردمند آراسته
پيام آنكه : « قومى از اين بوموبر * بدان مُلك كردند خيره گذر
هامش
( 1 ) ( ب 1390 ) . در اصل : بخست .
( 2 ) ( ب 1391 ) . در اصل : نخست .