زبان برگشودند كفّار از اين * كه : از ديدهاش بُت ز دين جُست كين
چنين گفت زن : « بر قضاى خدا * چنان بُد ، شود « 1 » ديده تيره مرا
بد و نيك از بت نبينند « 2 » كس * ندارند به چيزى بتان دسترس »
1350 به رغم قريشى همان شب خدا * ببخشيد دو چشم بينا ورا
بزرگان اسلاميان همچنين * ضعيفان خريدندى از بهرِ دين
و ليكن پليدان قوم قريش * نكردند كم رنجش از كين كيش
به جائى رسيد اندر اسلام كار * كه فرمان فرستاد پروردگار
كه : « گر لفظ كفرى كسى بر زبان * براند به دفع بدى ، بد مدان
1355 نگيرم گنهشان در اين اندكى * اگر دل ندارند با آن يكى »
چو كردى تحمّل چنين دينپرست * قريشى به يك ره برآورد دست
مسلمان ز بيدادشان شد زبون * نيارستى آمد ز خانه برون
هجرت عثمان و بعضى صحابه به حبشه
به پيش نبى قوم اسلاميان * بگفتند چندى سخن زآن زيان
كه چون نيست دستورى كارزار * نشايد نشستن از اين بيش خوار
1360 از آن پيش كآيد ز ما زشتكار * شويم اندر آن عاصىِ كردگار
به دستورى تو از اين جايگاه * درآريم چندى كنون رو به راه
به شهرى دگر راىِ مسكن كنيم * مگر دفعِ بيدادِ دشمن كنيم
در اين گشت دستور سيّد چو ديد « 3 » * كزآن بيش زحمت نشايد كشيد
چو فرمود اجازت به هجرت رسول * به رفتن شدند چند مهتر عجُول
1365 به ماهِ رجب پنجمين سالِ وحى * كه آنگه به قوّت نبُد حالِ وحى
از آن شهر هفتاد و دو نامور * به مُلك نجاشى نهادند سر ( 38 )
چو عثمانِ عفّان مهين نامور * چو جعفر كه بو طالبش بُد پدر
چو حمزه كه او بود عمّ رسول * ز غيرت در آن صبر بودى ملول
هامش
( 1 ) ( ب 1348 ) . در اصل : بىقضاى ؛ ( مصراع دوم ) : بد سود .
( 2 ) ( ب 1349 ) . در اصل : بت ببينيد .
( 3 ) ( ب 1363 ) . دستور گشتن كسى در كارى - اجازهفرما شدن و مجاز كردن آن كار .