نماندند « 1 » كآيد به پيشِ رسول * ز هرگونه پرداختندى فضول
چو آن مرد دانا زيارت بكرد * همىخواست رفتن به خانه چو گرد
1300 به دل گفت : كز گفتِ قومى حسود * ز ره بازگردم ، از آنم چه سود ؟
اگر راست گويد كه : « پيغمبرم » * به گفتارشان زو چرا بگذرم ؟
شوم ، بنگرم تا چه گويد دراين * كنم زشت و خوب گمانم يقين
به نزديك پيغمبر آمد چو باد * در دُرْج گفتن نبى برگشاد
كلام خدا را بر او خواندى * ز اسلام پيشش سخن راندى
1305 طفيل اندر او ، هيچ رُو بَد نديد * مسلمان شد و دين حق برگزيد
به دستورى سيّد آنگاه مرد * روان گشت و عزم بنى دَوْس كرد
نبى گفت : « يا ربّ نشانى ورا * بده ، كآن بود معجزى مر مرا »
يكى روشنى از جبين طفيل * فروزنده شد چون درآمد به خيل
كه گفتى برش نورِ خور تيره گشت * طفيل اندر آن روشنى خيره گشت
1310 به دل گفت : « قومم گمان سربهسر * برند آتش افتاد در من مگر »
چنين گفت : « يا رب مراين روشنى * سزد گر به جائى دگر افگنى »
سوى تازيانه شد آن نور پاك * فروزنده از وى همه روى خاك
چو خويشانش ديدند نورى چنان * مسلمان شدند هركه بود آن زمان
وليك از قبيله مسلمان كسى * نگشتند اگر چند گفتى بسى
1315 به جنگش همان لشكر آراستند * به پيكارِ او جمله برخاستند
به نزديك پيغمبر آمد طفيل * شكايت رسانيد از قوم و خيل
« ز حقّ » گفت : « درخواه تا اين زمان * عذابى فرستد بدان مردمان »
نبى گفت : « كى آن كنم خواستار * كه دين بخشد آن قوم را كردگار » ( 37 )
پيمبر دعا كرد و شد مستجاب * شدند آن جماعت ز دين كامياب
1320 قريشى چو ديدند كآن مردمان * شدند امّتِ مصطفى آن زمان
بگفتند : « چون در عرب دين خويش * روان كرد اين مهتر تازه كيش
ز بس دير زود از عرب بىكران * درآرد به دين ، كين كشد ناگهان
از آن بيش گردد قوى حال او * به قصد هلاكش شوم چارهجُو
هامش
( 1 ) ( ب 1298 ) . نماندند - نگذاشتند .