فرستاد فرمان خداوندگار * كه دعوت كند بر قريش آشكار
پيمبر به مسجد به بانگِ بلند * چنين گفت ك « اى مردم هوشمند !
925 بدانيد « 1 » يزدان مرا زى شما * فرستاد و هستم به دين رهنما
ز من درپذيريد اين پاكْدين * كه دينى نيامد دگر بِهْ ازاين
بياريد ايمان به يزدانِ پاك * كه او آفريدهست افلاك و خاك
به من بگرويد و به پيغمبرى * بياريد ايمان به من يكسرى
ز بت دست يكسر بداريد پاك * كزآن كار خواهيد گشتن هلاك
930 ز دوزخ بترسيد و خشمِ خدا * مجوئيد بر خيره بهرِ هوا
ز جنّاتِ عدْن و ز حُور و قصُور * مباشيد از بهرِ دنيى نفُور
ز فانى به باقى گراييد پاك * كه باشد رهائى در آن از هلاك »
از اين در سخن گفت چندى رسول * نكردند گفتارِ او كس قبُول
دگر روز برشد به كوهِ صفا * همىكرد دعوت بر او مصطفى
935 بر او گِرد گشتند مردم بسى * بيامد ز هر گوشهاى هركسى
بديشان چنين گفت سيّد : « به من * چه دارد گمان اين بزرگ انجمن »
بگفتند ك « ز دانش و راستى * گمانست ، نى از دَرِ كاستى
بُدى تا بُدى « 2 » در جهان راستگو * نبودت بجز راستى جستوجو
ز كردارِ بد بود نفست برى * به نيكوخصالى سخنگسترى »
940 چنين گفت سيّد : « چو هستم چنين * پذيريد از گفتِ من پاك دين
بدانيد « 3 » آن كس كه او راست بود * نخواهد از آن راستيها غنود
هم از راستى مىسرايد « 4 » سَخُن * نخواهد فگندن كژى هيچ بُن »
از او بو لهب چون از اين درشنيد * رخ از گفتنِ او بههم دركشيد
تفو كرد بر وى كه ، « لعنت بر آن * كه باشد چنين كارِ او در جهان »
945 ز پيش پيمبر برفت آن زمان * برفتند با او همه مردمان
هامش
( 1 ) ( ب 925 ) . در اصل : بدانند .
( 2 ) ( ب 938 ) . در اصل : بدى با بدى .
( 3 ) ( ب 941 ) . در اصل : بدانند ؛ در اصل : بخواهد .
( 4 ) ( ب 942 ) . در اصل : مىسرآيد .