نبى پاسخش داد : « يزدان سپاس * تو گشتى ، نه خال تو ، « 1 » يزدان شناس »
905 بدين گفته بو جهل را خواستى * كه با او همى كينه آراستى
از آن پس بر او عرضه فرمود دين * پذيرفت دين آن بزرگِ گُزين
به عادت پيمبر ز بهرِ نماز * برآمد به پا ، داد « 2 » تكبير ساز
عمر گفت : « اين چيست ؟ » گفتا : « نماز * سجود از پىِ خالقِ بىنياز
پرستيدنِ كردگار است اين * عبادت نباشد براين برگزين »
910 عمر گفت : « چون كافر بىثبات * به مسجد پرستند هبل و منات
كه آن جايگه خانهء ايزد است * تو در خانه حقّ را پرستى ، بد است
بيا تا سراسر به مسجد رويم * ز بهر پرستش به كعبه شويم
به كعبه گزاريم يكسر نماز * نمائيم در پيشِ يزدان نياز
كه تا جان بود با عمر ، هيچكس * نيارد زدن سرد با ما نَفَس »
915 برون شد ز خانه پيمبر چو ديد * كه عمّر ز مردى سخن گستريد
برفتند اسلاميان سربهسر * به كارِ پرستيدنِ دادگر ( 29 )
به مسجد شدند و به كعبه طواف * بكردند بىجنگ و كين و مصاف
از آن پس ز صحنش شدند در درون * به كارِ عبادت شده رهنمون
به جمعه جماعت در آن جاىِ پاك * دو ركعت بكردند بىترس و باك
920 شد اسلام و دين نبى آشكار * وزآن كارِ كفّارِ دون گشت خوار « 3 »
يگان و دوگان مهتر و كهتران * مسلمان شدندى همى كافران
دعوت عام در كار دين اسلام
چو سالِ سيئم شد تمام اينچنين * كه دعوت نبود آشكارا به دين
هامش
( 1 ) ( ب 904 ) . در اصل : به حال تو . در سيرت رسول اللّه آمده است : « ابو جهل . . . گفت : أهلا و سهلا ، اى خواهرزادهء من ، به چه كار آمدهاى بامداد پگاه ؟ . . . » ( سيرت ، ص 339 ) .
( 2 ) ( ب 907 ) . در اصل : برآمد نيا داد .
( 3 ) ( ب 920 ) . اين مضمون در شاهنامهء فردوسى بدينگونه آمده است :عمر كرد اسلام را آشكار * بياراست گيتى چو باغ بهار( شاهنامهء فردوسى ، چاپ مسكو ، ج 1 ، مقدّمه ، بيت 93 )