على گفت : « اگر كس نگويد جواب * منم گشته از دينِ تو كامياب »
پيمبر به دو گفت ك « اى نيكنام * خلافت به كارِ تو گردد تمام
تو و تخمِ پاكِ ترا سرورى * سزايست در دينِ من يكسرى
بر اهلِ جهان جاودان مهترى * كه اهل جهان را چو جان درخورى »
995 پراكنده گشت آن بزرگ انجمن * به افسوس گفتند هريك سخن
به بو طالب : « اكنون چو بر تو پسر * مهست ، از بزرگى تو اندر گذر
از اين پس به حُكم پسر كار كُن * به كار حكومت ميفزا سَخُن »
ز هرگونه افسوس كردند پاك * بر اسلاميان مىفشاندند خاك
نزول آيت به دشنام اصنام
براين كار آمد پيام از خدا * به دشنام اصنام زى مصطفى
1000 پيمبر به مسجد درآمد چو باد * بر آن كافران كرد آن آيه ياد
نبى چون به دشنام بگشاد لب * برآمد غريوى ز قومِ عرب
ز مسجد فگندند زودش برون * همىخواستندش در اين ريخت خون
ز بيمِ ابو طالب و ديگران * نكردند قصدِ گزندش سران
به نزديك بو طالب اهلِ عرب * برفتند پُركين و شُور و شغب
1005 ز سيّد بگفتند با او سَخُن * كه دشنام اصنام افگند بُن
وز او خواستند تا نبى بعد از آن * نگويد بديشان بدىّ بتان
ابو طالب او را بَرِ خويش خواند * از اين در سخن چند با او براند
پيمبر به دو گفت : « تا جان من * بود ، برنگردد دلم زين سخن
كه : دينم كنند اين بزرگان قبُول * گواهى دهند آنكه هستم رسول
1010 همه از بتان بازدارند دست * نباشند ديگر كسى بتپرست »
چو بو طالب اين پاسخ از وى شنيد * درايشان پذيرفتنِ دين نديد
گُسى كردشان مهتر بىبدل * به شيرين عبارت به لطف و حِيَل
چو مردم برفتند و سيّد بماند * بر او بابى از كارِ كافر بخواند
كه : « كافر ترا مىدهد دادِ خويش * ولى تو نگيرى رهِ داد پيش
1015 ترا چون نگويند دينت مدار * ترا نيز با بُت مباد ايچ كار