حَفَصّه « 1 » بُدى نام آن نيكزن * پذيرفته اسلام آن پاكتن
عمر رفت يك روز در خانِ او * همه مِهر حق يافت در جانِ او
كه قرآن به آواز مىخواندى * ز گفتار يزدان سخن راندى
عمر گفت : « اين چيست اى خواهرم ؟ » * بگفتا : « ز قرآن سخن گسترم
885 كه جبريل آورد از آسمان * به پيش محمّد ، رسولِ زمان »
« ترا نيز » گفتا كه : « بفريفت اوُ * ز پيشِ بتانت بپيچيد رُو
چرا اينچنين تيره راى آمدت * كه ديوانهاى رهنماى آمدت ؟
مكن دين كُهنه بخيره تباه * كه سودى نيابى از آن تازه راه » « 2 »
به دو خواهرش گفت : « از اين درمگو * بپيچان از آن راهِ بيراه رُو
890 مُسُلمانى از دينها برگزين * كه نبود به گيتى چنين پاك دين
مخوان نيز ديوانه او را دگر * كه هست او فرستادهء دادگر »
عمر گفت : « برخوان برم زآن سخن * كه گويد : بيامد ز يزدان به من »
برآورد آواز حفصه چو ديد * كه خواهد كلام خدا را شنيد
ز قرآن چو طه براو بربخواند * از آن سوره عمّر شگفتى بماند
895 شكوه مُسُلمانيش در درون * فتاد و سعادت شدش رهنمون
به دو گفت : « برخيز و با من بيا * دلالت كنم « 3 » پيشِ آن رهنما »
به دو گفت حفصه : « چه خواهى در اين ؟ » * چنين گفت : « تا زو پذيريم دين
كه دانم نيابد « 4 » كسى زين بتان * به دنيى و عقبى به غير از زيان »
از اين كار حفصه چنان شاد شد * كه همچون يكى سروِ آزاد شد
900 بشد با برادر به خانِ رسُول * شده آفرين خوان به جانِ رسول
نبى بود و بهرى ز اصحابِ او * ز دينِ خدا بودشان گفتوگو
عمر رفت در خانهء مصطفى * پرانديشه شد زو رسُولِ خدا
بپرسيد از او : « از چه پويى چنين ؟ » * به دو گفت : « تا درپذيريم دين
هامش
( 1 ) ( ب 881 ) . به ضرورت وزن شعر ، ظاهرا : حفصّه ( به فتح فاء و تشديد صاد ) بايد خواند .
( 2 ) ( ب 888 ) . در اصل : باره راه .
( 3 ) ( ب 896 ) . دلالت كنم - مرا دلالت ( راهنمايى ) كن .
( 4 ) ( ب 898 ) . در اصل : نيايد .