بُدندى همه « 1 » امّتش همچنين * شكيبا به جور گروهِ لعين
از آن پس پيام آمد از كردگار * كه : « دعوت دگرباره كن آشكار »
على را نبى گفت : « آشى بساز * كه خويشانم آيند پيشم فراز ( 30 )
رسانم بديشان پيام خدا * كه فرمان چنين است از ايزد مرا »
970 على گوسفندى ببريان نهاد * يكى كاسه شير و پس آواز داد
بنى هاشم و قوم عبد المناف * برفتند پيشش پُرافسوس و لاف
خورش چند خوردند ، برجاى بود * از آن كار هركس شگفتى نمود
چنين گفت عمّش لعين بو لهب * كه : « اى سروران و مهانِ عرب
بياورد نان تا از اين جادوى * به دو بگرويد « 2 » و به دين نوى
975 مبادا كه افتد كسى در گمان * پذيرد ز سِحرش كسى دين همان »
پيمبر از اين گشت پُردرد و غم * و ليكن نگفت ايچ در روى عمّ
به شبگير گفتا على را چنين : * « شكيبا نيم اندر اين كارِ دين
به من بر سخن بو لهب دى بُريد * تو امروز نرمى دگر كُن پديد
على همچنان بزم را ساز كرد * مهان را بدان بزم آواز كرد
980 پيمبر پس از آش برپاى خاست * بديشان بگفت آنچه امر خداست
ندادى همى پاسخ او را كسى * پيمبر سخن گفت از اين در بسى
به دو گفت ابو طالب : « اى نامور * شنيديم گفتار تو دربهدر
بمان تا در اين كار فكرى كُنيم * ز هر نيك و بد داستانى زنيم
نه كاريست اين كار تو سرسرى * كه هست از خدائى و پيغمبرى
985 نشايد در اين پاسخت داد زود * ز هرچيز بايد پژوهش نمود »
پيمبر به دو گفت : « اگر آخرت * بخواهيد « 3 » و از دادگر مغفرت
مداريد بارى ز دست اين جهان * كه با من چنين گفت حقّ در نهان
كه : دينم بگيرد جهان سربهسر * ببنديم در پادشاهى كمر
كه خواهد ز خويشانِ من اين زمان * كه باشد خليفه مرا در جهان ؟ »
990 ندادند كس هيچ پاسخ در اين * مگر سرورِ اولياىِ گزين
هامش
( 1 ) ( ب 966 ) . در اصل : نديدى همه .
( 2 ) ( ب 974 ) . در اصل : به دو بكروند .
( 3 ) ( ب 986 ) . در اصل : بخواهند .