اسلام حمزة بن عبد المطّلب ، رضى اللّه عنه
نبى رفت روزى به كوهِ صفا * بر او كرد طاعت بسى مصطفى
ابو جهل بر وى گذر كرد ، ديد * كه سيّد ز طاعت سخن گستريد
بزد بر سرش سنگ و فرقش شكست * بسى كرد شادى برآن ، بتپرست
840 درآمد ز سر خون به فرّخ رخش * از آن گشت پُرخون رخِ فرّخش
روان گشت از آن كوه سر مصطفى * كه در خانه شويد سر و روى را
زنى پير ديدش چنان مستمند * براو گشت گريان به بانگِ بلند
برآن زن گذر كرد حمزه به راه * چو برگشته بودى ز نخچيرگاه
بپرسيد از او : « بركه گريان شدى ؟ * ز دردِ كه زينگونه بريان شدى ؟ »
845 به دو گفت : « گريم برآن نامدار * كه پيغمبر است او ز پروردگار
به گوهر ترا شد برادر پسر * ترا خود نبينم به كارش نظر
كه بشكست اكنون سرش بو الحكم * محمّد روان گشت با درد و غم »
از اين كار حمزه پر از تاب شد * ز غيرت دو چشمش پر از آب شد
به نزديك بو جهل از آن ره چو باد * درآمد ، بر او كرد دشنام ياد
850 كمانى بزد بر سرش ، بعد از آن * شكسته شدش سر ز زخمِ كمان
غلو كرد مخزومى « 1 » از كارِ او * شدن خواستندى به پيكارِ او
ابو جهلشان زان سخن داشت باز * كه با او نبايد شدن رزمساز
مبادا كه گردد مُسُلمان از اين * بنيرو شود زين حكايت امين
از آن جايگه حمزهء نامدار * سبك كرد پيش پيمبر گذر
855 ورا ديد گريان به خانه درون * كه شُستى همى از سر و روى خون
به دو گفت ك « اى پُور اندُه مدار * كه كردم دلت خوش برآن نابكار
شكستم سرِ او كه فرقت شكست * بسى برشمردم برآن بتپرست
پيمبر به دو گفت : « خوشدل از اين * نمىگردم اى پاك عمّ گزين
مرا خوشّى آنست كين دين من * پذيرى ز من اندر اين انجمن »
هامش
( 1 ) ( ب 851 ) . در اصل : مخرومى .