خدايى نيايد ز بت بىگمان * دراز است از اين در سخن اين زمان
ندارد روا مردمِ هوشيار * كه بت در خدائى بود اختيار
خرد مىنگردد در اين رهنما * كه باشد تراشيدهء ما خدا
740 نيايد از آن سنگ خود هيچ كار * نشايد گرفتن چنين كار خوار
ز روىِ حقيقت به چشم خرد * به راهِ يقين گر كسى بنگرد
چه آن سنگ هبل و چه اين سنگ خوار * كه از بهر استنجا آيد به كار
غلط مىكنم راحتست اندر اين * در آن نيست اين نيز بىشك يقين
در اين كرد بايد پژوهش بسى * مگر ره نمايد دراينم كسى
745 بيابم در اين كارِ دين راهِ راست * كه شد تيره طبعم از اين كژّ وراست
به شبگير گويم سخن با امين * كه بِهْ زو ندانم كسى را در اين
كه هرگز نكردهست بت را سُجود * وز او هيچ بَد نامد اندر وجود
همان راستگويست و پرهيزگار * خرد گشته در كارهايش شعار
مگر او نمايد به من راهِ راست * كز اين بتپرستى دل و جان بكاست »
750 ندانست كو را « 1 » خداوندگار * به پيغمبرى كرده است اختيار
به شبگير هريك چو آمد برون * رسيدند برهم به راه اندرون
بپرسيد هريك سخن از دگر * ك « ز ايدر كجا كرد خواهى گذر ؟ »
بگفتى : « به پيشِ تو مىآمدم * كه از بهرِ كارى پراندُه بُدم
مگر هم ز تدبيرِ همديگران * سبك گردد آن بار بر جان گران »
755 ز سيّد ابو بكر پرسيد باز : * « چه كار است كآن زار گشت « 2 » و دراز »
سخن گفت سيّد ز پيغمبرى * ز دين خدا پيش او يكسرى
« كه را خوانم اكنون » به دو گفت : « من * چو باور ندارد ز من انجمن »
ابو بكر گفتش كه : « اوّل مرا * بخوان ، زآنكه در دل پذيرم ترا
كه من هم بدين كار پويان بُدم * ز تو راهِ تدبير جويان بُدم
760 ندارم در اين شكّ كه پيغمبرى * سخن از سرِ راستى گسترى »
نبى گشت خرّم ز گفتارِ او * چو گلبرگ گشتش رخ از كارِ او
بر او كرد عرضه بر آن راه دين * مسلمان شد آن نامدارِ گزين
هامش
( 1 ) ( ب 750 ) . در اصل : بدانست كوزا .
( 2 ) ( ب 755 ) . در اصل : كان رار كشت .