على چون درآمد به دين ، در زمان * سروشِ گُزين رفت بر آسمان
715 از آن پس كه كردند باهم نُماز * به حضرت شد آن نيكِ فرخنده باز
به شب زيدِ بن حارثه يافت دين * كه بودى غلامِ رسولِ گُزين ( 25 )
اسلام امير المؤمنين ابو بكر ، رضى اللّه عنه
چو شب مشك برريخت بر زعفران * پُرانديشه شد شاهِ پيغمبران
همىگفت با خود ك « زين دين سخن * به نزد كه گويم از اين انجمن ؟
كه از من ندارد كسى استوار * كه هستم پيمبر ز پروردگار
720 چو ياور ندارم كسى را در اين * ندارند باور ز من كارِ دين
زن و كودكى و غلامى مرا * چه يارى دهد بهرِ دين خدا ؟ »
چو چندى براينگونه افگند بُن * « ابو بكر را » ، گفت : « گويم سَخُن »
كه بودند باهم بر آنگونه دوست * كه باشد دو مغز و يكى نغز پوست
به مسجد بدان حلقه رفتى مُدام * كه بودى ابو بكر را آن مُقام
725 نبودى ز همديگرانشان « 1 » حجاب * خرد هر دو را رهنمون صواب
به شبگير سيّد چنان راى كرد * رود پيشِ آن بخردِ نيكمرد
به پيشش سگالش كند اندراين * كه تا بركه عرضه كند كارِ دين
نبود آن گمانش كه بو بكر دين * پذيرد از آن نامدارِ گُزين
هميدون همه شب در اين گفتوگو * همىكرد ابو بكر اين جُستوجو
730 كه نزديك شب بر درِ كعبه رفت * ز بهر پرستيدنِ بت بتفت
مهينِ بتان را كلاغى به رُو * فروريسته بُد ، برنجيد او
چنين گفت از آن كار با خويشتن : * « بسى دور افتادم از راه من
چو اين بت ز رويش گميز كلاغ * همى برندارد به روشن چراغ
چگونه به بد گرددم دستگير * چه پويم در اين راه بر خيره خير ؟
735 از اين بتپرستى نبينيم سُود * كزاين چشمِ « 2 » دانش بكلّى غنود
چو بت را به خود مىتراشيم ما * چگونه تواند شدن رهنما ؟
هامش
( 1 ) ( ب 725 ) . در اصل : همديكرايشان .
( 2 ) ( ب 735 ) . در اصل : كرين جسم .