سروش گزيده بَرِ مصطفى * به كوه حرى داد مژده ورا
645 به دو گفت : « بر تو هزار آفرين * ز پروردگارِ زمان و زمين
درودت فرستاد يزدانِ پاك * رسولِ خدائى در اين تُوده خاك »
پيمبر بترسيد « 1 » چون اين شنيد * به زودى بَرِ تيغِ آن كُه دويد
گمانش چنان بود ديوانه شد * ز عقل و خرد پاك بيگانه شد
به دل گفت : « خود را به زير افگنم * نهال حياتم ز بُن بركَنَم
650 كه مُردن ز ديوانگى بهتر است * خوشا آنكه عقلش شده رهبر است »
چو خود را درافگند از آن كوهسار * فرشته گرفتش به بر استوار
نماندش كه افتد از او بر زمين * نگهداشتش جبرئيل امين
چنين گفت آنگاه با مصطفى : « 2 » * « مترس ! اى گزيده رسولِ خدا
كه يزدان فرستاد بر تو درود * رسالت « 3 » ز حقّ بر تو آمد فرود
655 چو كردت گزين كردگار جهان * به شكرانهء آن كلامش بخوان »
به دو گفت سيّد : « چه خوانم كنون ؟ * چو خواندن ندانم به گيتى درون »
بياموخت « اقْرَأْ » به دو جبرئيل * به پنج آيه زآن سوره گشتش دليل
بشد جبرئيل و بيامد نَبى * همىخواندى آن سُوره را از نُبى
تنش لرزلرزان و رخ چون زرير * نه در دل قرار و نه در طبع وير
660 به پيش خديجه بگفت اين سَخُن * كه : « اندر رسالت فگندند بُن »
خديجه بپرسيد ك « اى پاك شوى * چه فرمودت اندر رسالت ؟ بگوى »
به دو گفت : « چيزى از آن درنگفت * چو بودم دل از بيم با خوف جفت »
از آن پس دراو كرد سرما اثر * بخُفت و درآورد جامه به سر
در آن شهر بُد نامدارى گُزين * كه بر دينِ عيسى بُدش آفرين
665 ورا خواندندى وَرَقَّه « 4 » به نام * چو نَوْفَل پدر مهترى از انام
پسر عمّ آن بانوى نامور * نيايش اسد و از قُصَىّ بُد گهر ( 24 )
به دانندگى بود مشهورِ شهر * ز هر دانشى بود با حظّ و بهر
هامش
( 1 ) ( ب 647 ) . در اصل : ببرسيد .
( 2 ) ( ب 653 ) . در اصل : يا مصطفى .
( 3 ) ( ب 654 ) . در اصل : زسالت .
( 4 ) ( ب 665 ) . ورقة بن نوفل . كه در اينجا به ضرورت رعايت وزن شعر به تشديد قاف بايد خواند .