550 به سختى رسيد آن سرافراز مرد * ولى هيچ از اين حال پيدا نكرد
همىبگذرانيد روزى به روز * به تنگىّ و سختى ، به درد و به سوز
ز مالِ خديجه در آن روزگار * نبى را بُدى خواسته بىشمار
به مكّه كسى را چنان دستگاه * نبود از بزرگان و شاه و سپاه
هميدون ابو الفضل عبّاس را * بسى خواسته بود مانده به جا
555 پيمبر چو بُد رحمتِ عالَمين * پُراندوه شد بهر عمِّ مهين
به عبّاس احوالِ او بازگفت * كه : « در رنج و سختىست او در نهفت
در اين دور كاندر جهان نام نان * برافتاد گوئى ز مُلك جهان
شد از تنگدستى جهانى غمى * دو بهره به مكّه بمُرد آدمى
مرا و ترا بىكران خواسته * ز هرگونهاى هست آراسته
560 نباشد پسنديده گر ما چنين * مراو را بمانيم « 1 » اندوهگين
سزد گر عيالان او را خورش * فرستيم هرگونهاى در خورش ( 22 )
و گر هريكى يك پسر را ازو * ستانيم تا كم شود خرج او »
پسنديد عبّاس گفتارِ او * ثنا خواند بر جان هشيارِ او
برفتند با يكدگر هر دو تن * بگفتند با او از اين در سخن
565 پيمبر به دو گفت ك « اى پاك عم * ز بهر توام دل پُر از درد و غم
كه كم گشت مال و عيالت فزون * وزاينروى باشى به سختى درون
مرا خواسته از عيالست بيش * ز هرگونه اسباب برجاى خويش
هميدون برادرت عبّاس را * ز هرگونهاى نعمت و چارپا
نداريم از هيچ چيزى كمى * ولى دل ز كار تو باشد غمى
570 تو گر زآنكه از پاك پوران خود * دو تن را به ما هر دو بخشى سزد
كه كمتر شود خرج بر تو مگر * توان كرد از اين سخت قحطى گذر
اگر چند گستاخى است اين سَخُن * تو زنهار بر ما دلت بَد مكُن
كه از مِهرِ دل اين سخن گستريم * ز بهرِ تو روز و شبان غم خوريم
ز بيگانه يا خويش اندر جهان * نبايد كه فرقى بود در ميان
575 چو ما را نباشد غمت در نهان * چه ما و چه بيگانهاى در جهان »
هامش
( 1 ) ( ب 560 ) . بمانيم - بگذاريم .