نجاشى چنان آرزو كرده بود * بسازد كليسائى آن شاه زود « 1 »
530 به انطاكيه اندر اقليم شام * فرستاده ترتيب و آلت تمام
به دريا درون غرقه كشتى شده * به جدّه مرآن چوبها آمده
شگفت است از كارِ پروردگار * ندارد حقيقت كسى اختيار
به فرمان اويست نيكاخترى * ندارد كسى اندر آن داورى
در آن چوبها چون كه دولت رسيد * رئيس كليسا به كعبه كشيد
535 به جدّه شدند اهل مكّه بسى * گزيدند از آن چوبها هركسى
به حكم نجاشى مرآن چوبها * ببرد و ندادند يك جَوْ بها
بدان چوبها گشت كعبه تمام * به نجّارىِ اوستادى ز شام
به حكم خداوند پروردگار * به گيتى در آن خانه شد نامدار
پروردن مصطفى ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، مرتضى على را
از آن پس به مكّه يكى قحط خاست * كه هركس همىگفت : « روزِ بلاست »
540 بر آنگونه شد تنگى آن جايگاه * كه مردم بزارى شدندى تباه
هرآنكس كه بودى ورا پرورش * به بىچيز دادى « 2 » ز شفقت خورش
ابو طالب آن نامدارِ گُزين * چو مىديد قحطى به مكّه چنين
به درويش بسيار برداد « 3 » مال * نماندى كه مانند شوريده حال
همى بذل مىكردى اموال خويش * نهادى از آن مرهم درد ريش
545 به يارىّ بذلش در آن تنگنا * فقيران شدندى ز مُردن رها
ابو طالب نامور را درم * نماند اندر آن قحط از بيش و كم
مكرّر شد آن قحط تا چار سال * تبه گشت او را در آن كار حال
چنان شد ز جزع « 4 » عيالان او * مراو را همى سختى آمد به رو
نمىكرد دخلش به خرجش وفا * وز اين سست شد كارِ آن پيشوا
هامش
( 1 ) ( ب 529 ) . در اصل : شاه رود .
( 2 ) ( ب 541 ) . در اصل : بنى جيز دادى .
( 3 ) ( ب 543 ) . در اصل : بسيار تر داد .
( 4 ) ( ب 548 ) . جزع ، كه به ضرورت رعايت وزن شعر ، جزّع ( به تشديد زاء ) بايستى خواند .