ز دجله گذشتى بتيزى عجم * عرب در عقب سر پُر از باد و دَم
چنين تا خراسان و آن بوموبر * بتندى برفتى عرب سربهسر
از اين نيز كسرى پراندوه شد * بر آن شاه اندوه انبُوه شد
105 شنيد آنكه در پارس آتش بمرد * چنين گفت كه : « ين خوار نتوان شمرد
همانا كه حالى عجب در جهان * شدهست آشكارا كنون از نهان »
چو مشهور بود آنكه اندر عرب * كَهَنّه ز غيبى گشايند لب
به نعمانِ منذر فرستاد مرد * وز اين داستان پيش او ياد كرد
به دو گفت : « مردى گُزين را بجوى * كه داند سخن گفت از اين گفتوگوى »
110 به حيره « 1 » درون بود ميرى عرب * كه عبد المسيح آمد او را لقب
گذشته بر او سال سيصد فزون * به دو گشت نعمان در اين رهنمون
چنين گفت عبد المسيح : « اين سخن * ندانم من ، ارچند هستم كهن
ولى خال من در كهانت فصيح * بود آنكه خوانند نامش سطيح
شوم زو بپرسم به فرمانِ شاه * مگر كو نمايد در اين كار راه »
115 برفت و سخنها از او بازجست * خردپيشه پاسخ بگفتش درست
كه : « ز ايوان شاهى و از كنگره * خرابى « 2 » كه شد اندر او يكسره
جوابش چنانست : شاهى كنون * رود زُود از تخم كسرى بُرون
دگر كنگره اوفتاده به راه * نشينند « 3 » چندان در آن تخمه شاه
هيونان كه ديد از عرب تا عجم * نبرد آوريدند با باد و دَم
120 جوابش چنان دان : ز قوم عرب * بدين شاهى آيد به زودى تعب
ز آتش كه در فارس ناگه بمُرد * دليلش خردمند ازين درشمرد
كه : آن مرد كين كارآيد از او * بزادهست « 4 » از مادر نيكخو »
بگفت اين و بر وى سرآمد جهان * شگفتى فروماند هركس در آن
چو پاسخ به نزديك كسرى رسيد * شد ايمن چو گفتار كاهن شنيد
هامش
( 1 ) ( ب 110 ) . در اصل : بخيره .
( 2 ) ( ب 116 ) . در اصل : خرا - اندر . ( حروف و كلماتى كه به جاى آن تيره گذاشته مىشود در اصل نسخه محو يا مخدوش است . )
( 3 ) ( ب 118 ) . در اصل : نشينند خد - در آن . به قياس بيت 125 كامل شد .
( 4 ) ( ب 122 ) . در اصل : نزادهست .