تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1151

مساهمون:

ص١١٥١
جهاندار جوان‌بخت جهانگير * كه از بختش جوان شد « 1 » عالم پير مغيث الدين ابو الفتح آن‌كه خورشيد * به رويش كرد روشن چشم اميد ازين برتر نيابد مدحتى كس * كه ابراهيم سلطان گويد و بس مثل نشنيده‌اى از پير دانا * همه گفتى چو گفتى مصطفى را به اين لطف و كمال و دانش و داد * نپندارم كه باشد آدمىزاد چه گويم دُرّ وصفش سفتنى نيست * سخن زان سوىِ امكان گفتنى نيست خرد پيشِ دلِ هشيارِ او مست * فلك با كاخ قدرش غرفه‌اى پست ظفر خيل سپاهش را طلايه * لواى جيش او را فتح مايه ز بحر همّتش گردون حُبابى * جهان در بَرِّ بِرِّ « 2 » او سرابى چو كلكش مشك مىسايد به كافور * كشد نيل از براى چشم بد ، حور نهال خامه‌اش ابر گهربار * به باغ دين گل وحى آورد بار نيى كز وى چو ريزد شكّر كام * اميد خلق را شيرين شود كام ز بيم تيغ او بدخواه در خواب * گره بيند همه شب در گلو آب چو شمشيرش عدو را چاره سازد * نه تنها تن كه جان هم‌پاره سازد « 3 » كمان گر يابد آن سهم از سعادت * كه يازد سوى او دست جلادت كمان نون بينى و زه دال ، الف تير * نداى فتح از آن گشته جهانگير به هر مقصد كه شد تيرش روانه * نباشد منزلش غير از نشانه بجز تير قضا از شست تقدير * بدين‌سان بىخطا كس نفكند « 4 » تير ثباتش كوه را در موقف جنگ * جگر خون كرد و لعل ناب شد سنگ ثنايش « 5 » هرچه زين منوال گويم * به آب چاه روى ماه شويم كلامم پست و قدرش بس بلند است * تهىدستيم و كالا ارجمند است بسازم با دعا و آن هست كارم * كه آن را چاره اخلاص است و دارم
هامش
( 1 ) . ع : - شد . ( 2 ) . الف : بحر . ( 3 ) . م : اين مصرع را ندارد . ( 4 ) . م : نفكند كس . ( 5 ) . م : ثباتش .