جهاندار جوانبخت جهانگير * كه از بختش جوان شد « 1 » عالم پير
مغيث الدين ابو الفتح آنكه خورشيد * به رويش كرد روشن چشم اميد
ازين برتر نيابد مدحتى كس * كه ابراهيم سلطان گويد و بس
مثل نشنيدهاى از پير دانا * همه گفتى چو گفتى مصطفى را
به اين لطف و كمال و دانش و داد * نپندارم كه باشد آدمىزاد
چه گويم دُرّ وصفش سفتنى نيست * سخن زان سوىِ امكان گفتنى نيست
خرد پيشِ دلِ هشيارِ او مست * فلك با كاخ قدرش غرفهاى پست
ظفر خيل سپاهش را طلايه * لواى جيش او را فتح مايه
ز بحر همّتش گردون حُبابى * جهان در بَرِّ بِرِّ « 2 » او سرابى
چو كلكش مشك مىسايد به كافور * كشد نيل از براى چشم بد ، حور
نهال خامهاش ابر گهربار * به باغ دين گل وحى آورد بار
نيى كز وى چو ريزد شكّر كام * اميد خلق را شيرين شود كام
ز بيم تيغ او بدخواه در خواب * گره بيند همه شب در گلو آب
چو شمشيرش عدو را چاره سازد * نه تنها تن كه جان همپاره سازد « 3 »
كمان گر يابد آن سهم از سعادت * كه يازد سوى او دست جلادت
كمان نون بينى و زه دال ، الف تير * نداى فتح از آن گشته جهانگير
به هر مقصد كه شد تيرش روانه * نباشد منزلش غير از نشانه
بجز تير قضا از شست تقدير * بدينسان بىخطا كس نفكند « 4 » تير
ثباتش كوه را در موقف جنگ * جگر خون كرد و لعل ناب شد سنگ
ثنايش « 5 » هرچه زين منوال گويم * به آب چاه روى ماه شويم
كلامم پست و قدرش بس بلند است * تهىدستيم و كالا ارجمند است
بسازم با دعا و آن هست كارم * كه آن را چاره اخلاص است و دارم
هامش
( 1 ) . ع : - شد .
( 2 ) . الف : بحر .
( 3 ) . م : اين مصرع را ندارد .
( 4 ) . م : نفكند كس .
( 5 ) . م : ثباتش .