الحق و السّلطنه و الدنيا و الدين شاهرخ بهادر ، خلد اللّه ملكه و سلطانه ، لا زال النصر و الظفر ، مقرونين برايته و رأيه و الملائكة يقصده من امام و ورائه كه وارث اعمار و املاك باد . بر مقتضاى ،
[ بيت ]
نعم الآله على العباد كثيرة * و أجلّهنّ نجابة الأولاد
ولىعهد مملكت و قايممقام خلافت ، متقلّد مقاليد عالم و متكفّل مصالح امم گشت ، ابواب عدل و داد بر كافّه و عامهء عباد برگشاد و نداى
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً
« 1 » به عالم و عالميان در داد .
[ نظم ]
چو فرّ سلطنت شاهرخ نمود از غيب * زمانه ايمن و آباد شد بهشت آيين
همى ننالد آهو ز پنجهء ضيغم * همى نترسد تيهو ز چنگل شاهين
به دال عدالت او آهو و گوزن قرين پلنگ شده و كبك و تيهو انيس باز و جليس شاهين گشته .
[ نظم ]
گردون فروگشاده كمر از ميان تيغ * ايام برگرفته زه از گردن كمان
از غصّه خون گرفته چو مى ظلم را جگر * وز خنده بازمانده چو گل عدل را دهان
* * *
[ أضحى به الدين مفترا مباسمه * و الملك بعد شتات الشمل معتصما ] « 2 »
حادثهء جهانگرد « 3 » در ايّام دولت ابد پيوند او رو به هزيمت نهاده و ظلم جفا پيشه عنقاوار در دام اختفا و انديشه بازمانده .
[ نظم ]
ملك پيش او ساورىكش شده * به يرليغ او آب آتش شده
به دوران او سان و اولاق نى * در ايّام او جور و شلتاق نى
خطا در خط از تيغ بر خال او * مشرّف جهان از سيورغال او
هامش
( 1 ) . بقره / 208 .
( 2 ) . فقط در د 1 / 1520 .
( 3 ) . متن : جهانگزو .