[ بيت ]
بأيمن طالع و اعزّ نصر * و ارفع دولة و اجلّ حال
و چون به بند امير رسيد ، پهلوان مهذب خراسانى - كه حاكم ابرقوه بود - كس فرستاد و عرضه داشت كه شهر را بىمحافظى گذاشتن مصلحت نمىنمايد ، اگر داروغا « 1 » بيايد بىتوقف به احراز سعادت زمينبوس شتابم . حضرت صاحبقرانى گيتىستان توكل باورچى را بفرستاد ، و مهذب به استقبال موكب همايون استعجال نمود و به وسيلهء امراى كامگار به شرف بساطبوس حضرت اعلى سرافراز گشت ، و چون رايت نصرت شعار به ابرقوه رسيد ، مهذب كمر خدمتكارى بر ميان جان بسته ، حسب المقدور به ترتيب ترغو و ساورى قيام نمود و به اندازهء قدرت و مكنت خويش پيشكشهاى لايق كشيد . عاطفت پادشاهانه شامل حال او گشته ، ابرقوه را به او مسلّم داشت و يرليغ داد و حضرت صاحبقرانى از آنجا به تعجيل به راه اصفهان و تخته پول روان گشت .
[ شعر ]
همى رفت منزل به منزل روان * سعادتقرين و ظفر همعنان
ز گرد سپاهش هوا مشكفام * به يك حال روزوشب و صبح و شام
جهان را شب از روز پيدا نبود * تو گفتى سپهر و ثريّا نبود
و چون آوازهء توجه رايت نصرت شعار به ماوراء النهر رسيد ، دشمنان را پاى قرار برجاى نماند و طريق فرار اختيار نموده ، بعضى به خوارزم رفتند « 2 » و جماعتى راه دشت قبچاق پيش گرفتند . رايت فتح آيت از جيحون گذشته ، به دار السلطنهء سمرقند نزول فرمود . خداداد حسينى و شيخ على بهادر و عمر تابان و ديگر امرا را در عقب مخالفان روان گردانيد ، و ايشان برحسب فرمان شبوروز رانده تا موضع بيلن ، تكامشى كردند و بسيارى از مخالفان را به تيغ انتقام گذرانيده ، مظفر و منصور به پايهء سرير اعلى معاودت نمودند .
هامش
( 1 ) . الف ، ع : داروغه .
( 2 ) . ع : - رفتند .