برخاسته سوار شد و به اردوى همايون معاودت فرموده ، فرود آمد . و در آنوقت كه آن حضرت متوجه قمر الدين بود ، شيخ محمد بيان سلدوز و عادلشاه جلاير و تركن ارلات « 1 » عهد كرده بودند كه اگر مجال يابند ، حضرت صاحبقرانى را بگيرند .
[ ابيات ]
وان را كه خدا نگاه دارد * آسيب كسى به دو نيارد
كارش همه بخت نيك سازد * وز غصه حسود جان گدازد
لاجرم آن حضرت قرين عنايت ازلى و تأييد لم يزلى به مستقر سرير سلطنت به سلامت و سعادت معاودت فرمود و لشكريان را اجازت انصراف ارزانى داشت و به نفس مبارك به زنجيرسراى - كه در دو منزلى قرشى واقع است ، به جانب غربى « 2 » - فرموده ، در آنجا قشلاق كرد . و در همين زمستان عادلشاه احرام بساطبوس بسته ، به درگاه عالمپناه آمد و بر وفق
فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ
« 3 » صورت آن رأى فاسد و انديشهء باطل كه كرده بود به زبان خود به عرض رسانيد ، و حضرت صاحبقران چون بر آن معانى اطلاع يافت ، از رأى صائب و حسن تدبير آن را ناشنيده انگاشت و عادلشاه را به عنايت پادشاهانه سرافراز گردانيد و چون زمستان به آخر انجاميد و يوسف آفتاب را يونسوار ، مضمون
فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ
« 4 » صورت حال آمد ، يرليغ جهان مطاع به نفاذ پيوست ، كه « 5 » سپاه ستاره عدد مريخ رزم ، به عزم يورش خوارزم به درگاه خلافتپناه جمع آيند و چون تمام نويينان و امرا با لشكرها از اطراف و جوانب توجه نموده ؛
[ بيت ]
سپه شد به درگاه شاه انجمن * نبردآزمايان لشكرشكن
حضرت صاحبقران به گرفتن شيخ محمد بيان سلدوز و پرسيدن يرغوى او فرمان داد و چون بعد از پرسش ، گناه او روشن گشت ، روز بختش تاريك و رشتهء عمرش باريك شد و او را به برادر هرى ملك سلدوز - كه خويش او بود و به تيغ بيداد او هلاك شده - سپردند تا او را به قصاص برادر همان شربت چشانيد و فحواى
هامش
( 1 ) . الف ، ع : - و تركن ارلات .
( 2 ) . ع : + نزول .
( 3 ) . ملك / 11 .
( 4 ) . صافّات / 142 .
( 5 ) . م : + چون .