تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
و حافظ توراية بود و اسم اعظم مىدانست و بسيار مريد داشت .
بلعم باعور را خلق جهان * شيعه شد مانند عيسى زمان
سجده ناوردند كس را دون او * صحت رنجور بود افسون او
پنجه زد با موسى از كبر و كمال * آن‌چنان شد كه شنيدستى تو حال
صد هزار ابليس و بلعم در جهان * همچنين بوده است پيدا و نهان
اين دو را مشهور گردانيد إله * تا كه باشند اين دو بر باقى گواه
عمالقه و فراعنه خواستند با حضرت موسى نزاع كنند . گفتند ما مىدانيم موسى پيغمبر است و مدد غيب او را مىرسد بايد يكنفر را پيدا كنيم كه آن هم مانند حضرت موسى مدد غيبى داشته باشد ، اين بود كه رفتند نزد بلعم باعور . مثلا گفتند هزار تومان تقديم مىكنيم كه تشريف بياوريد با حضرت موسى دعوا كنيد . گفت عجب مردمان احمق كه شما بوديد ! مىخواهيد من هزار تومان بگيرم و با پيغمبر خدا جنگ بكنم . فهميدند جناب آقا در اصل نزاع حرفى ندارد از بابت كمى مبلغ راضى نيست . گفتند : خوب ، اين مطلبى نيست ؛ بيشتر مىدهيم . بلى آقا جانم ، اين پول و اسكناس اثر غريبى دارد . قيمت دين و تقواى اغلب زهاد و عباد و عالم‌نمايان پول است . انتها بعضى از اينها به مبلغ پنج تومان دين خودشان را مىفروشند ، بعضى به مبلغ هزار تومان و ده هزار تومان . حالا گمان نكنى كه تدين اين آقا كه ده هزار تومان مىگيرد بيشتر است از دين آن طلبه‌نمايى كه دو قرآن مىگرفت و در ميدان توپخانه فرياد مىكرد : ما دين نبى خواهيم ، مشروطه نمىخواهيم . خير ، دين هردو اينها قيمتش همان دو قران است ؛ غير از اين كه اين آقا شئونات ظاهريه و اعتبارات صوريه‌اش بيشتر است . بارى ، بلعم باعور پولها را گرفت و سوار خرش شد و رفت به جنگ حضرت موسى . در بين راه الاغش از حركت بازماند . هرچه مىزد نمىرفت . گفت عجب خر بىحيائى هستى ، هرچه مىزنم راه نمىروى ! خر به زبان آمد كه من بىحيايم يا تو كه پول گرفته‌اى و مىخواهى به جنگ پيغمبر خدا به روى . در عوض اينكه متنبه شود آن‌قدر حيوان را زد كه مرد . فورا اسم اعظم را فراموش كرد . پولها را تمام از او پس گرفتند . مسخ شد به صورت سگ . فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث آقا جانم ، پس فهميديد كه عالم فقط به واسطهء اينكه عالم است شرف ندارد ، بلكه وقتى شريف و محترم است كه علمش مقرون به عمل باشد .
لو كان فى العلم من دون التقى شرف * لكان اشرف خلق اللّه ابليس
يك حديث هم براى شما عرض مىكنم و اين مطلب را ختم مىكنم . حديث در مجلد اول بحار الانوار علامه مجلسى اعلى اللّه مقامه نقل مىفرمايد كه حضرت موسى عليه السلام شاگردى داشت سالها در خدمت حضرت موسى بود بسيار خوب آدمى . يك وقت عرض كرد يا نبى اللّه مرا اذن بدهيد بروم شهر خودم مردم را هدايت كنم . فرمودند مىترسم به روى مشغول قضاوت بشوى شيطان و نفس اماره ترا فريب بدهد . گفت هرگز نمىشود . رفت و هميشه از براى حضرت موسى عريضه عرض مىكرد . مدتى شد كاغذى از او نرسيد ، حضرت موسى فرستاد در شهرش پرسيدند . گفتند چند ماه است كه ما از او خبرى نداريم . حضرت موسى از جبرئيل يك روز مستفسر