حق تعالى را وصف نكنند بدانكه از حدّ درگذرد « 1 » پس [ او را « 2 » ] بعشق وصف نكنند و اگر جمله دوستى خلق همه به يك شخص دهند « 3 » باستحقاق قدر حق سبحانه « 4 » نرسد پس نگويند كه بنده از حدّ درگذشت « 5 » [ در محبّت حق تعالى و حق تعالى را وصف نكنند بعشق و بنده را نيز در صفت او تعالى وصف نكنند بعشق « 2 » ] پس نشايد وصف كردن حق بعشق بنده را و نه بنده را بعشق حق ، بههيچوجه روا نباشد « 6 » .
از شبلى حكايت كنند گفت محبّت رشك بردن بود بر محبوب كه مانند توئى او را « 7 » دوست دارد « 8 » .
[ نصرآبادى گويد محبّتى بود كه موجب او از خون برهانيدن باشد و محبّتى بود كه موجب خون ريختن بود « 2 » . ]
سمنون گويد محبّان حق تعالى بشرف دنيا و آخرت رسيدند « 9 » [ زيرا « 2 » ] كه پيغامبر گفت صلوات اللّه و سلامه عليه مرد باز آن بود كه او را دوست دارد پس
هامش
( 1 ) - مب : هم او گويد عشق مجاوزت حد بود در دوستى و حق را سبحانه و تعالى صفت نكنند به مجاوزت حد .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : كى اگر از جمله دوستى خلق جمع كنند در يك شخص .
( 4 ) - مب : خداى تعالى .
( 5 ) - مب : تجاوز حد كرد .
( 6 ) - مب : اينجا بماند عشق وى را هيچ راه نيست به وصف حق نه از حق بنده را و نه از بنده حق را .
( 7 ) - مب : شبلى گويد محبت آن بود كه غيرت آرى بر محبوب كى چون توى .
( 8 ) - متن عربى اضافه دارد . سمعت ابن عطاء يقول و قد سئل عن المحبة فقال اغصان تغرس فى القلوب فتثمر على قدر العقول . از ابن عطا شنيدم آنگاه كه وى را از محبت پرسيدند و او گفت شاخها و نهالهايى است كه در دل مىنشانند و بر اندازهء عقلها ثمر مىدهد .
( 9 ) - مب : محبت شرف دنيا و آخرت بود .