بو يزيد را پرسيدند از معرفت گفت انّ الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزّة اهلها اذلّة .
[ استاد امام گويد « 1 » ] اين همان معنيست كه ابو حفص بدان اشارت كرده است « 2 » .
[ و هم « 1 » ] ابو يزيد گويد خلق را احوال بود « 3 » و عارف را حال نبود « 4 » زيرا كه رسمهاى او همه محو بود و هستى او به هستى غير او فانى گشته بود و اثرهاى او غايب شده باشد اندر آثار غير او « 5 » .
واسطى گويد [ بنده را « 1 » ] معرفت درست نيايد ، و در بنده استغنا بود به خداى يا به خداى نيازمند بود « 6 » .
استاد امام گويد واسطى بدين گفتار آن خواست كه استغنا و افتقار از علامت صحو « 7 » بنده بود [ و مانند « 8 » رسمهاى او ، زيرا كه اين هر دو از صفات او باشد ] .
و عارف ازين همه محو بود از معرفت او پس « 9 » چگونه درست آيد او را اين ، واو مستهلك است در وجود او يا مستغرق در شهود او كه بوجود نرسد ، ربوده از حسّ
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : اين معنى همانست كى بو حفص اشارت كرد .
( 3 ) - مب : احوال است .
( 4 ) - مب : حالست . خلاف متن عربى است .
( 5 ) - مب : زيرا كى رسوم وى محو كردهاند و فانى شده است نيستى ( ظ : هستى ) او به هستى غير و آثارش غايب شده است بآثار غير وى .
( 6 ) - مب : و نه بنده مستغنى بود به خداى و نى نيازمند . اصل : مطابق متن عربى است .
( 7 ) - مب : اصل : محو - غلط است ، مطابق متن عربى اصلاح شد .
( 8 ) - ظ : ماندن . متن عربى : و بقاء رسومه .
( 9 ) - مب : و عارف محو است در معرفت خويش . اصل : مطابق شرح زكريا و چاپ مصر است .
نسخهء بغداد : محو فى معنى وقته . محو است در حقيقت وقت خود .