تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
گويد « 1 » ] شبلى را پرسيدند از معرفت گفت اوّلش خداى بود « 2 » و آخرش [ را ] نهايت نباشد « 3 » . ابو العبّاس دينورى گويد ابو حفص « 4 » گفت تا خداى را بشناخته‌ام در دلم نه حق درآمد [ ه است « 1 » ] و نه باطل . [ استاد امام گويد رحمه اللّه « 1 » ] اندرين سخن كى ابو حفص گفتست اشكالى درست و بر آن حمل توان كرد « 5 » كه نزديك اين قوم ، معرفت ، غيبت بنده واجب كند از نفس او « 6 » ، باستيلاء ذكر حقّ [ سبحانه و تعالى « 1 » ] بر وى تا جز حق « 7 » را نبيند و رجوع با هيچ‌چيز ديگر « 8 » نكند چنانك عاقل رجوع باز دل و تفكّر خويش كند چون او را كارى در پيش آيد « 9 » ، عارف همچنين رجوع او با حق بود جلّ جلاله و چون عارف را بازگشت در كارها نبود الّا به خداوند خويش ، باز دل نتواند گرديدن و چگونه باز دل گردد آن‌كس كه او را دل نبود « 10 » و فرق بود ميان آن‌كس [ كه زندگانيش بدل بود و ميان آن‌كس ] كه به خداى خويش زنده باشد « 11 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد . ( 2 ) - مب : اللّه است . ( 3 ) - مب : نيست . ( 4 ) - مب : از ابو حفص شنيدم كى . ( 5 ) - مب : و اين كى بو حفص اطلاق كرده است در وى اشكالى است و يكى از آنچه احتمال كند آن است . ( 6 ) - مب : از نفس واجب كند . ( 7 ) - مب : خدا را . ( 8 ) - مب : و جز با وى رجوع . ( 9 ) - مب : با دل گردد و تفكر كند آنچ وى را پيش آيد از احوال . ( 10 ) - مب : پس عارف را رجوع با خداى بود چون مشتغل نبود الا به خداى چون به غير وى مشغول نباشد با دل رجوع نكند . ( 11 ) - مب : آن كى زندگانيش به خداى بود .