گويد « 1 » ] شبلى را پرسيدند از معرفت گفت اوّلش خداى بود « 2 » و آخرش [ را ] نهايت نباشد « 3 » .
ابو العبّاس دينورى گويد ابو حفص « 4 » گفت تا خداى را بشناختهام در دلم نه حق درآمد [ ه است « 1 » ] و نه باطل .
[ استاد امام گويد رحمه اللّه « 1 » ] اندرين سخن كى ابو حفص گفتست اشكالى درست و بر آن حمل توان كرد « 5 » كه نزديك اين قوم ، معرفت ، غيبت بنده واجب كند از نفس او « 6 » ، باستيلاء ذكر حقّ [ سبحانه و تعالى « 1 » ] بر وى تا جز حق « 7 » را نبيند و رجوع با هيچچيز ديگر « 8 » نكند چنانك عاقل رجوع باز دل و تفكّر خويش كند چون او را كارى در پيش آيد « 9 » ، عارف همچنين رجوع او با حق بود جلّ جلاله و چون عارف را بازگشت در كارها نبود الّا به خداوند خويش ، باز دل نتواند گرديدن و چگونه باز دل گردد آنكس كه او را دل نبود « 10 » و فرق بود ميان آنكس [ كه زندگانيش بدل بود و ميان آنكس ] كه به خداى خويش زنده باشد « 11 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : اللّه است .
( 3 ) - مب : نيست .
( 4 ) - مب : از ابو حفص شنيدم كى .
( 5 ) - مب : و اين كى بو حفص اطلاق كرده است در وى اشكالى است و يكى از آنچه احتمال كند آن است .
( 6 ) - مب : از نفس واجب كند .
( 7 ) - مب : خدا را .
( 8 ) - مب : و جز با وى رجوع .
( 9 ) - مب : با دل گردد و تفكر كند آنچ وى را پيش آيد از احوال .
( 10 ) - مب : پس عارف را رجوع با خداى بود چون مشتغل نبود الا به خداى چون به غير وى مشغول نباشد با دل رجوع نكند .
( 11 ) - مب : آن كى زندگانيش به خداى بود .