و جان تسليم كرد « 1 » او را بشستم و اندر كفن كردم « 2 » [ و نماز برو كردم « 3 » ] و دفن كردم چون [ از كار وى ] فارغ شدم ، ارادهء سفر « 4 » از من بشد ، بازگشتم و به مكه بازآمدم .
[ يكى را گفتند مرگ خواهى گفت شدن باز آنكه بخير اميد دارم بهتر از مقام باز آنكس كه از شرّ او ايمن نباشم « 3 » ] .
[ « 5 » كسى گويد از درويشان كه « 3 » ] بو يزيد اندر وقت نزع [ مى ] گفت يا رب ترا ياد نكردم هرگز « 6 » مگر به غفلت و اكنون كه جان من مىستانى از طاعت تو غافل بودم « 7 » .
ابو على رودبارى گويد اندر مصر شدم مردمان [ را ] ديدم گرد آمده [ بودند « 3 » ] [ گفتم سبب اجتماع چيست ] گفتند به جنازهء جوانى بوديم اين بيت بشنيد كه كسى گفت « 8 » .
هامش
( 1 ) - مب : بداد دانستم كى وليى است از اوليا . اصل : مطابق متن عربى است .
( 2 ) - مب : نهادم .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : آن انزعاج .
( 5 ) - متن عربى : و حكى عن الجنيد انه قال كنت عند استاذى ابن الكرنبى و هو يجود بنفسه فنظرت الى السماء فقال بعد ثم نظرت الى الارض فقال بعد يعنى انه اقرب اليك من ان تنظر الى السماء او الى الارض بل هو وراء المكان . و از جنيد حكايت كنند كه گفت پيش استاد خود ابن الكرنبى بودم در آن دم كه جان مىداد به آسمان نگريستم گفت هنوز هم ، به زمين نگريستم گفت هنوز هم يعنى كه خدا به تو نزديكتر از آن است كه او را در آسمان و زمين بجويى بلكه او از آن سوى مكان است .
( 6 ) - مب : هرگز ترا .
( 7 ) - مب : و جان برنمىگيرى مگر در فترت .
( 8 ) - مب : بوديم كى كسى اين بيت مىگفت .