گفت آنچه ببردى بازآر ، بياورد ، او را « 1 » گفت زنده گرد ، زنده شد « 2 » گفت چرا كردى گفت يا رب از شرم تو « 3 » ، خداى تعالى او را بيامرزيد .
و بدانك توحيد حكم كردن بود بيگانگى « 4 » و بدانستن كه يكى است [ آن « 5 » ] [ هم ] توحيد بود و در لغت درآيد وحّدته اى « 6 » صفت كردم او را بيگانگى و حقّ سبحانه و تعالى ذات او « 7 » يك چيز است بخلاف چيزهاء ديگر كه آن را يكى خوانند كه در عرف آنك گويند يكى است اجزاى متماثل بود مجتمع چنانك شخص او را مردى خوانند و اجزاء متماثل دارد چون دست و پاى و چشم و سر و جملهء او را يك شخص خوانند حقّ سبحانه و تعالى بخلاف اينست « 8 » .
هامش
( 1 ) - مب : فرمود آنچ بردهى بازده بازداد وى را .
( 2 ) - مب : گشت .
( 3 ) - مب : از تو شرم داشتم .
( 4 ) - مب : حكم كردن بر چيزى كى يكى است .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : گويند وحدته اذا وصفته بالتوحيد يعنى .
( 7 ) - مب : و ذات خداى يك چيز است .
( 8 ) - مب : كى يك جمله را يكى خوانند و لكن اجزاء او متماثل باشند و مجتمع . متن عربى :
و العلم بان الشىء واحد ايضا توحيد يقال وحدته اذا وصفته بالوحدانية كما يقال شجعت فلانا اذا نسبته الى الشجاعة و يقال فى اللغة وحد يحد فهو واحد و وحد و وحيد كما يقال فرد فهو فارد و فرد و فريد و اصل احد وحد فقلبت الواو همزة و الواو المفتوحة قد تقلب همزة كما تقلب المكسورة و المضمومة و منه امراة اسماء بمعنى و سماء من الوسامة و معنى كونه سبحانه واحدا على لسان العلم قيل هو الذى لا يصح فى وصفه الوضع و الرفع بخلاف قولك انسان واحد فانك تقول انسان بلا يد و لا رجل فيصح رفع الشىء منه و الحق سبحانه احدى الذات بخلاف اسم الجملة الحاملة . و دانستن و اعتقاد بيگانگى چيزى نيز توحيد است گويند وحدته يعنى بيگانگى صفت كردم چنان كه گويند شجعته آنگاه كه به دليرى وصف كنند و در زبان عربى از فعل وحد صفت بر واحد و وحد و وحيد مىآيد