برسيد كه چرا نشستهاى اينجا گفت تا تو برفتهاى نيّت كرده بودم « 1 » كه از اينجا برنخيزم تا ترا نبينم « 2 » .
ابو نصر صوفى از اصحاب نصرآبادى بود گفت از دريا بيرون آمدم [ بعمان « 3 » ] گرسنگى « 4 » اندر من اثر كرده بود اندر بازار مىشدم [ بدكان حلواگرى رسيدم « 3 » ] بزهاى بريان ديدم و حلوا [ هاء نيكو ] اندر مردى آويختم كه مرا ازين بخر گفت از بهر چه خرم ، ترا بر من چيزى واجبست « 5 » گفتم چاره نيست تا [ مرا ] ازين بخرى « 6 » مردى ديگر « 7 » گفت اى جوانمرد دست از وى بدار ، آن منم كه بر من واجبست آن چيز كه تو مىخواهى ، بر من « 8 » حكم كن ، آن مرد هرچه خواستم « 9 » بخريد و برفت .
حكايت كنند از ابو الحسن مصرى گفت اتّفاق افتاد مرا با سجزى « 10 » اندر
هامش
( 1 ) - مب : كردهام .
( 2 ) - متن عربى اضافه دارد : سمعت القصار يقول سافرت ثلاثين سنة اصلح قلوب الناس للفقراء .
از قصار شنيدم كه گفت سى سال سفر كردم و دل مردم را براى يارى فقرا همراه مىكردم .
زار رجل داود الطائى فقال يا ابا سليمان كانت نفسى تنازعنى الى لقائك منذ زمان فقال لا بأس اذا كانت الابدان هادئة و القلوب ساكنة فالتلاقى ايسره . مردى داود طائى را ديدار كرد و گفت يا با سليمان ديرگاهست تا نفس مرا به ديدار تو مىكشد گفت باك نيست هرگاه بدنها و دلها آرام يافته باشد فوت ديدار چندان نيست .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : گرما و گرسنگى .
( 5 ) - مب : براى چه خرم كه نه بر من واجب است .
( 6 ) - مب : نخرى .
( 7 ) - مب : ديگرى فراز آمد و .
( 8 ) - مب : خريدن آن چيز كى آرزوى توست فرا گير و هرچ خواهى .
( 9 ) - مب : آنچ بايست .
( 10 ) - مب : تسعرى . شرح زكريا ، چاپ مصر : مع الشجرى .