ابو عبد اللّه خفيف گويد اندر حال جوانى بودم ، درويشى « 1 » پيش من آمد و اثر گرسنگى ديد بر من ، مرا بسراى خويش برد ، گوشت به كشك پخته بود و گوشت متغيّر شده [ بود « 2 » ] من ثريد همىخوردم و از گوشت حذر همىكردم ، او لقمهء ديگر به من داد بس رنج از آن به من رسيد ، آن مرد آن بديد از من خجل « 3 » شد من نيز خجل شدم از خجلت وى « 4 » ، [ اندر حال مرا ارادت سفر خاست « 2 » ] برخاستم تا به سفر شوم « 5 » كس فرستادم نزديك والده تا مرقّع نزديك من آرد « 6 » والده هيچ معارضه نكرد و راضى بود از من بشدن « 7 » ، از قادسيّه برفتم « 8 » با جماعتى [ از ] درويشان ، راه گم كرديم و آنچ داشتيم [ از زاد ] همه برسيد و [ ما « 2 » ] همه بر شرف هلاك رسيديم « 9 » ، [ تا ] به قبيلهء رسيديم از قبيلها ، هيچچيز « 10 » نيافتيم و حال [ ما « 2 » ] به ضرورت رسيد تا [ آنجا كه « 2 » ] سگى خريديم به چندين دينار و بريان كردند « 11 » و پارهء از آن به من « 12 » دادند چون بخواستم خورد انديشه كردم در حال خويش ،
هامش
( 1 ) - مب : در ابتداء حال جوانى مردى .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : آن درويش لقمه در دهن نهاد حيلتى بكردم و نخوردم آن درويش چون تغير در من بديد . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 4 ) - مب : و من نيز از وى خجل شدم .
( 5 ) - مب : و به سفرى شدم .
( 6 ) - مب : تا مرقع من بفرستد .
( 7 ) - مب : شد به سفر كردن من .
( 8 ) - مب : بشدم و به قادسيه رسيدم .
( 9 ) - مب : بوديم .
( 10 ) - مب : از قبايل عرب هيچ .
( 11 ) - مب : كرديم .
( 12 ) - مب : فرا من .