بندهء من از ديگر كس « 1 » حاجت نمىخواهد [ و از من مىِ نگردد ] حاجت وى روا كردم .
انس مالك گويد رضى اللّه عنه بعهد رسول صلّى اللّه عليه و سلّم مردى بود بازرگانى كردى [ و ] از شام به مدينه آمدى و از مدينه « 2 » بشام شدى « 3 » و با قافله نرفتى و توكّل بر خداى داشتى « 4 » ، وقتى از شام مىآمد و به مدينه مىشد « 5 » دزدى فرا رسيد و وى را « 6 » آواز داد [ كه بباش « 7 » ] بازرگان بيستاد [ و دزد را « 7 » ] گفت تو دانى و مال « 8 » ، دست از من بدار دزد گفت مال از آن منست ، من ترا خواهم « 9 » بازرگان گفت از [ كشتن ] من چه خواهى [ مال تراست گفت نه مرا قصد به تو است « 7 » ] گفت پس مرا زمان ده تا طهارت كنم « 10 » و دو ركعت نماز كنم [ و دعائى بكنم دزد « 7 » ] گفت بكن بازرگان برخاست و چهار ركعت نماز كرد « 11 » و دست برداشت و گفت يا ودود يا ودود يا ذا العرش المجيد يا مبدئ يا معيد يا فعّال لما يريد اسألك بنور وجهك الّذى ملأ اركان عرشك و اسألك بقدرتك الّتى قدرت بها على خلقك و برحمتك الّتى
هامش
( 1 ) - مب : از كسى ديگر .
( 2 ) - مب : و از آنجا .
( 3 ) - مب : رفتى .
( 4 ) - مب : و تنها آمدى و توكل به خداى تعالى كردى .
( 5 ) - مب : به مدينه مىآمد .
( 6 ) - مب : فرا راه آمد و او را .
( 7 ) - مب : ندارد .
( 8 ) - مب : مال من پيش توست .
( 9 ) - مب : خود مراست قصد من بجان تو است .
( 10 ) - مب : دستورى ده تا وضو كنم .
( 11 ) - مب : نماز بگزارد .