انديشيدم « 1 » [ جوان ] گفت چنين و چنين انديشيدى « 2 » جنيد گفت نيست « 3 » [ جوان گفت چيزى ديگر انديش گفت انديشيدم گفت فلان چيزست « 4 » [ گفت عجب است تو راست گويى و من دل خويش شناسم « 5 » ] . جنيد گفت راست گفتى و اوّل و ثانى نيز راست گفتى و ليكن خواستم كه ترا امتحان كنم تا هيچ تغيّر اندر دل آيد يا نه .
[ عبد اللّه رازى حكايت كند كه ابن البرقى بيمار شد قدحى دارو به نزديك او بردند در آنجا نگريست و گفت امروز اندر مملكت كارى افتادست به نوى ، طعام و شراب نخورم تا بدانم كه چيست خبر درآمد به روزى چند ، پس از آن ، كه قرمطى اندر مكّه شد و در آن روز كشتنى عظيم بكرد .
ابو عثمان مغربى گفت اين حكايت بگفتند ابن كاتب را ، گفت عجب است من گفتم عجيب نيست ابو على كاتب مرا گفت امروز خبر مكّه چيست من گفتم اكنون اندرين ساعت طلحيان و بنو حسن جنگ مىكنند و طلحيان سياهى فرا پيش كردهاند عمامهدار « 6 » سرخ و اندر مكّه ميغ است به مقدار حرم ابو على اين حال بنوشت و كس به مكّه فرستاد همچنان بود كه من گفته بودم جواب بازآمد « 7 » . ] .
از انس بن مالك رضى اللّه عنه روايت كنند كه گفت اندر نزديك عثمان [ عفّان « 7 » ] شدم [ رضى اللّه عنه « 7 » ] و اندر راه زنى ديده بودم « 8 » ، اندر وى
هامش
( 1 ) - مب : جنيد گفت كردم . بمتن عربى نزديكتر است .
( 2 ) - مب : چنين انديشه كردى .
( 3 ) - مب : نه .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : مطابق متن عربى است درين جمله ، هر دو ترجمه ناقص است پيش ازين بايد افزوده شود : جنيد گفت نه .
( 6 ) - ظ : عمامهاى دارد .
( 7 ) - مب : ندارد .
( 8 ) - مب : در راه زنى را ديدم .