و هم عبد اللّه مبارك راست كه از مرو باز شام شد بسبب قلمى كه فرا خواسته بود و با خداوند نداده بود .
ابراهيم النّخعى ستورى به اجارت فرا ستد تازيانه از دست وى بيفتاد فرود آمد و ستور ببست و بازگشت و تازيانه بستد گفتند اگر بستور بازگشتى گفت من بكرا از آنسو شدهام نه ازين سو ديگر .
ابو بكر دقّاق گويد از تيه بنى اسرائيل مانده بودم پانزده روز چون به كنار آمدم يكى از لشكريان پيش من آمد و شربتى آب به من داد اثر آن سى سال بر دلم بماند .
رابعه راست گويند به روشنائى چراغ سلطانى پيراهن وى كه دريده بود باز دوخت دل وى بسته شد به روزگارى دراز ، باز ياد آمد سبب آن ، پيراهن بدريد آن جايگاه كه دوخته بود ، دلش گشاده شد ] « 1 » .
سفيان ثورى را بخواب ديدند كه دو پر داشتى ، اندر بهشت ازين درخت بدان درخت همىپريدى گفتند اين بچه يافتى گفت بورع بورع .
حسّان بن [ ابى ] سنان نزديك اصحاب حسن بايستاد گفت بر شما چه سختتر است گفتند ورع گفت بر من هيچچيز آسانتر از آن نيست گفتند چونست گفت چهل سالست كه از جوى شما آب سير نخوردهام و چهل سال حسّان پهلو بر زمين ننهاده بود بخواب و گوشت فربه نخورده بود [ و آب سير نخورد ] چون فرمان يافت وى را بخواب ديدند گفتند خداى با تو چه كرد گفت نيكست كار من و ليكن از بهشت مرا بازداشتهاند بسبب سوزنى كه فرا خواستم و با خداوند ندادم « 2 » .
[ عبد الواحد را غلامى بود او را چندين سال خدمت كرده بود و چهل سال عبادت كرده اندر ابتداء كار كيّالى كرد چون فرمان يافت او را بخواب ديدند گفت خداى با تو چه كرد گفت خيرست و ليكن از بهشت محبوسم كه چهل سال قفيز از غبار پيمانه
هامش
( 1 ) - آنچه ميان [ ] است در « مب » نيست .
( 2 ) - مب : كه به عاريت خواسته بودم با خداوندش نرسانيدهام .