دست وى فرمان نبرد بارى چند چنان كرد مردى [ كه ] آن عادت او دانست « 1 » گفت دست وى فرا طعامى كه اندر وى شبهت بود نرسد و فرمان نبرد ، بىنياز بود صاحب اين دعوت از خواندن او شرم داشت « 2 » .
سهل بن عبد اللّه را پرسيدند از حلال گفت آنك در خداى عاصى نشود به دو « 3 » .
و سهل گويد حلال صافى آن بود كه اندر وى خداى را فراموش نكند .
حسن بصرى اندر مكّه شد غلامى را ديد از فرزندان علىّ بن ابى طالب كرّم اللّه وجهه پشت با كعبه گذاشته مردمان را پند همىداد ، حسن بايستاد پرسيد كه [ صلاح ] دين چيست ؟ گفت ورع [ گفت ] آفت دين چيست ؟ گفت طمع . حسن عجب بماند از وى .
حسن گويد مثقال ذرّه از ورع بهتر از آنك هزار مثقال روزه و نماز « 4 » .
خداوند تعالى بموسى عليه السّلام وحى فرستاد كه هيچكس به من تقرّب نكند به چيزى چنانك بورع .
ابو هريره گويد همنشينان خداى فردا اهل ورع و زهد خواهند بود .
سهل بن عبد اللّه گويد هركه ورع با وى صحبت نكند اگر سر پيل بخورد سير نشود .
و گويند پارهء مشك بردند به نزديك عمر بن عبد العزيز از غنيمتى « 5 » بينى فرا گرفت گفت منفعت اين ببوى است و من كراهيت دارم كه تنها بوى آن بشنوم ، همه مسلمانان در بوى اين شريكاند « 6 » .
هامش
( 1 ) - اصل : مردى آن عادت او آنست .
( 2 ) - متن عربى : ما كان اغنى صاحب الدعوة ان يدعو هذا الشيخ . سخت بىنياز بود اين ميزبان از دعوت اين پير .
( 3 ) - مب : خداى را معصيت نكند و به دو عاصى نشود .
( 4 ) - مب : و نماز بىورع .
( 5 ) - مب : لختى مشك از غنايم به نزديك عمر بن عبد العزيز آوردند .
( 6 ) - اصل : شريك ايناند .