ابو عثمان حيرى را پرسيدند از ورع گفت ابو صالح « 1 » نزديك دوستى « 2 » بود بوقت نزع ، آن مرد چون بمرد ابو صالح چراغ فرونشاند [ او را پرسيدند ] گفت تا اكنون روغن از آن وى بود اكنون از آن وارثان است روغن ديگر طلب كنيد جز ازين .
[ كهمس گويد گناهى كردهام چهل سالست تا بدان مىگريم ، برادرى به زيارت من آمد او را ماهى خريدم پارهء گل از ديوار همسايه بازكردم تا دست بشويد و ازو حلالى نخواستم « 3 » ] .
مردى نامهء نوشت اندر سرائى كه بكرا گرفته بود « 4 » خواست كه خاك بر آن نامه كند از ديوار آن خانه « 5 » گفت خانه بكرا گرفتهام نشايد پس گفت « 6 » اين را خطرى نباشد خاك بر آن نامه كرد هاتفى آواز داد آنك اين خاك را سبك داشت فردا بداند چون با وى شمار كند « 7 » . احمد حنبل سطلى گرو كرد بدكان بقّالى به مكّه چون خواست كه باز ستاند ، بقّال دو سطل بياورد گفت هر كدام كه آن تست بردار ، احمد گفت مشكل شد بر من ، سطل ترا و سيم ترا « 8 » ، بقّال گفت سطل تو اينست ترا مىآزمودم گفت نخواهم سطل بگذاشت .
[ عبد اللّه مبارك جائى مىرفت وقت نماز اندر آمد از ستور فرود آمد تا نماز كند ستور اندر غلّه شد و آن ديهى سلطانى بود ، عبد اللّه مبارك آن ستور بگذاشت و اندر ملك خويش نگذاشت و قيمت آن بسيار بود .
هامش
( 1 ) - مب : حمدون قصار . متن عربى : ابو صالح حمدون .
( 2 ) - اصل : درويشى . مب : مطابق متن عربيست .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - اصل : بودم . مب : بكرا داشت .
( 5 ) - مب : كه پارهء خاك از ديوار آن خانه بر آن كاغذ كند .
( 6 ) - اصل : گفتم .
( 7 ) - مب : كه اين خاك را خوار داشتى فردا پديد آيد كه به قيامت حاضر شوى .
( 8 ) - مب : بر من مشكل شد كه سطل من كدامست سطل و سيم ترا .