تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
اگر آن دست ديگر بيرون بودى روزى خويش بيافتى ، سوگند خوردم كه هرگز نيز دعا نكنم مگر دو دست بيرون كرده به سرما و گرما . ابو سليمان گويد وقتى خفته ماندم و ورد من خوانده نيامد . حورى ديدم مرا گفت همىخسبى و پانصد سالست تا مرا مىپرورند از بهر تو درين پرده‌ها . احمد بن [ ابى ] الحوارى « 1 » گويد روزى به نزديك ابو سليمان شدم و وى همىگريست گفتم چرا مىگريى گفت يا احمد چرا نگريم شب تاريك شد و چشمها به خفت و دوست بدوست رسيد ، و اهل محبّت به‌پاى ايستادند و اشك چشم ايشان مىرود و اندر محرابها همىچكد ، جليل سبحانه جبرئيل را ندا مىكند كه يا جبرئيل من مىبينم آن را كه از سخن من لذّة همىيابند و بذكر من براحت همىباشند ، من مطّلعم به خلوتهاى ايشان و نالهء ايشان همىشنوم و گريستن ايشان همىبينم يا جبرئيل چرا آواز ندهى كى اين گريستن چيست هرگز ديدى دوستى كى دوستان خويش را عذاب كند يا اندر كرم من سزد كه ايشان را به حضرت آرم تا مرا خدمت كنند آنگاه ايشان را عذاب كنم ، سوگند ياد كنم به عزّت خويش كى چون روز قيامت بود حجاب از چشم ايشان بردارم تا به من مىنگرند بىچون و بىچگونه . و ازين طائفه بود ابو عبد الرّحمن حاتم بن عنوان و گويند حاتم بن يوسف الأصم از بزرگان و پيران خراسان بود و شاگرد شقيق بود و استاد احمد بن خضرويه و گويند كر نبود ليكن خويشتن كر ساخت و آن نام برو برفت . و از استاد ابو على شنيدم كه وقتى زنى به نزديك وى آمد تا چيزى از وى بپرسد ، اتّفاق چنان افتاد كى اندر آن وقت آوازى از آن زن بيامد خجل شد چون در سخن آمد حاتم گفت آواز بردار و چنان فرا نمود كه وى كر است ، آن زن شاد شد و آن زن آن خبر شايع كرد كه وى نشنود و نام اصمّ بر او برفت . حامد لفّاف گويد از حاتم اصمّ شنيدم كه هيچ روز نبود كه شيطان گويد مرا
هامش
( 1 ) - اصل ، مب : احمد بن الحوارى .