تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
روز زاهدى كردم و روز چهارم از زهد بيرون آمدم ، اوّل روز زاهد بودم اندر دنيا و هرچه اندر وى است و ديگر روز اندر آخرت زاهد شدم و هرچه در وى است و روز سيم زاهد شدم اندر هرچه بيرون خداى است جلّ جلاله روز چهارم هيچ‌چيز نمانده بود مرا مگر خداى عز و جلّ . هاتفى گفت يا بايزيد طاقت ما ندارى گفتم مراد من اين است به گوشم آمد كى گويندهء گويد يافتى يافتى . ابو يزيد را گفتند چه سختر بود از آنچه ديدى اندر راه بارى تعالى گفت صفت نتوان كرد گفتند چه آسان‌تر بود گفت اين بتوان ، گفت تن خويش بطاعتى خواندم فرمان نبرد يك سال آبش ندادم . ابو يزيد همىگويد سى سالست تا نماز همىكنم و اعتقادم اندر نفس بهر نماز چنان بوده است كى من گبرم و زنّار بخواهم بريدن . و از ابو يزيد حكايت كنند كه او گفت اگر كسى را بينى كه از كرامات اندر هوا همىپرد مگر غرّه نشوى بوى تا او را نزديك امر و نهى چون يا بى و نگاه داشت حدود و گزاردن شريعت . و از ابو يزيد همىآيد كى شبى برباط شد تا خداى تعالى ياد كند بر بام رباط تا بامداد خداى را ياد نكرد ، از وى پرسيدند گفت سخنى رفته بود بر زبانم در حال غفلت ، يادم آمد شرم داشتم كه خداى تعالى را ياد كنم در آن حال . و از اين طايفه بود ابو محمّد سهل بن عبد اللّه التسترى يكى بود از امامان قوم و او را در آن‌وقت همتا نبود اندر معاملات و ورع و صاحب كرامات بود و ذا النّون مصرى را ديده بود به مكّه ، آنگه كه بحجّ شد ، وفات وى چنانك گويند اندر سنهء ثلاث و ثمانين و مأتين بود . سهل گفت من سه‌ساله بودم و مرا قيام شب بودى و اندر نماز خال خويش محمّد بن سوار مىنگريستمى و وى را قيام شب بودى و بسيار بودى كه گفتى يا سهل بخسب كه دلم مشغول همىدارى .
رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 39 | ابو القاسم عبد الكريم القشيري / بديع الزمان فروزانفر