تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
محمد « 1 » بن الواصل البصرى گويد كه از سهل شنيدم گفت كى خال مرا گفت ياد نكنى آن خداى را كى ترا بيافريد گفتم چگونه ياد كنم گفت بدل بگوى آنگاه كه اندر جامهء [ خواب ] از اين پهلو بر آن پهلو گردى چنان كه زبانت نجنبد اللّه معى اللّه ناظر الىّ اللّه شاهدى گفت به چند شب آن همىگفتم پس او را خبر دادم گفت هر شب هفت بار بگو ، بگفتم پس او را خبر دادم گفت هر شب يازده بار بگوى آن همىگفتم حلاوتى اندر دلم فرا ديد آمد چون سالى برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه تو را آموختم و دائم بر آن باش تا اندر گور شوى كه اندر دنيا و آخرة ترا آن بر دهد و سالها بگذشت و همان همىگفتم حلاوة اندر سرّ من پديدار آمد ، پس خالم گفت يا سهل هر كه خداى با او بود و وى را بيند از معصيت او ببايد پرهيزيد ، پس خلوت اختيار كردم و مرا به دبيرستان فرستادند گفتم كه ترسم كه همّت من پراكنده شود با معلّم شرط كنيد بر آنك ساعتى به نزديك وى باشم و چيزى بياموزم ديگر برخيزم آنگاه به دبيرستان شدم و قرآن بياموختم و شش‌ساله بودم يا هفت‌ساله و صوم الدّهر داشتمى و قوت من نان جوين بودى ، به دوازده سالگى مرا مسئلهء افتاد و سيزده‌ساله بودم كه اندر خواستم كه مرا ببصره فرستند تا اين مسئله بپرسم بيامدم و بپرسيدم و هيچ‌كس از علماء بصره جواب نداد بعبّادان آمدم نزديك مردى او را ابو حبيب حمزة بن عبد اللّه العبّادانى گفتند از وى بپرسيدم جواب داد و به نزديك وى بايستادم يك‌چندى و فايدهائى بود مرا از سخن وى و آداب وى پس با تستر آمدم و قوت خويش با آن آوردم كه مرا به درمى جو خريدند و بآس « 2 » كردند و نان پختند و هر شب وقت سحرگاه به يك وقيه روزه گشادمى بىنان و خورش و بىنمك ، آن درم مرا سالى بسنده بود پس عزم كردم كه هر سه شب يك‌بار روزه گشايم و فرا پنج روز بردم ، پس [ فرا ] هفت روز بردم پس فرا بيست و پنج روز بردم و بيست سال بر اين بودم پس
هامش
( 1 ) - متن عربى : عمر بن الواصل . ( 2 ) - اصل : باس .