[ 173 ب ]
در اندرز و نصيحت در پيشگاه جلالت دستگاه
مها داورا دادرس مهترا * به اوج سعادت بلنداخترا
به كام تو گردد زمان و سپهر * به تو افكند اختر و بخت مهر
دلت شاد باد و تنت زورمند * شوى چون نياكان خود ارجمند
عروس جهانت در آغوش باد * مى از جام كيخسروت نوش باد
هرون جهان رام زين تو باد * زمين زير حكم و نگين تو باد
ببندى سر سركشان در كمند * چو هوشنگ و طهمورث ديوبند
به فرماندهى قرنها پايدار * شوى از عنايات پروردگار
جگرگوشهگانت شوند ارجمند * به اقليمگيرى ز بخت بلند
به دهليز اين قبّه پيچپيچ * نباشد وفا و بقا هيچهيچ
مشو مست پندار و بازآر هوش * بكش پنبهء غفلتت را ز گوش
مها اندرين دير ناپايدار * مكن تكيه بر دولت و اقتدار
گرت سر برآرد به چرخ فلك * شود مدحخوانت گروه ملك
زند عاقبت بر زمينت چنان * كه خشخاش گردد تو را استخوان
سراى سپنجىست بىاعتبار * در آن نيست جاى ثبات و قرار