شود كشت شاداب از بخت شاه * چو باشد به انصاف صاحبكلاه
به نجّار و كاسب نگهدار باش * به ظلّت بخوابند و بيدار باش
اگر پاس دارى به بيچارگان * خدايت نگهدارد از هر زيان
غم زيردستان خور اى كامكار * كه شاه از رعيّت شود تاجدار
حساب ضعيفان مكن بىحساب * كه فردا نمانى خجل در جواب
به دير سپنجى نماند گهر * به جز نام نيك و بد اى پر هنر
خنك آنكه نام نكو يادگار * بماند از آن در كف روزگار
[ 175 الف ] خيانتنژادان مگردان امين * كه ندهد نى بوريا انگبين
كند بچّهء مار هم كار مار * زند نيش آخر به پروردگار
جفاپيشهكاران مده اقتدار * كه سازد ز جورش رعيّت فرار
خراج از كه گيرى چو دهقان دواند * وفا از كه جويى چو پيمان نماند
به هركس مزن راى و بازآر هوش * به گفتار ناقص مكن پهن گوش
كه نادان نداند طريق صواب * بناهاى آباد سازد خراب
مكن محرم راز ، نابخردان * كه آرند در ملك و دينت زيان
نگهدار ، دانا و شمشيرزن * كه آسايش كشور است اين دو تن
درآرند بنياد دشمن ز پاى * دليران به شمشير و دانا به راى
سپاهى به سيم و درم شاد دار * كه تا جان كنند از برايت نثار « 1 »
چه محتاج باشد سپاهى به برگ * چرا روز ميدان دهد تن به مرگ
چه ايمن بود ملكت اى شهريار * مدارا به دشمن به از كارزار
كسى پاى بر فرق كيوان نهاد * كه پوشيد و بخشيد و هم داد داد
مى از جام دولت يلى نوش كرد * كه پند صبورى دُرِ گوش كرد
هزار و دويست و دو ده بود و يك * كه اين نقد صرّاف زد بر محك
[ 175 ب ] گر افتد قبول شه نكتهرس * همين سربلندى مرا باز بس
هامش
( 1 ) . م : جان نثار .